بیخیال برنامهنویسی شوید! برای موفقیت در جهان آینده مهارت دیگری را باید یاد بگیرید
ترجمه: کاوه شجاعی/ آینده نگر/ یووال نوح حراری*
* نویسنده کتابهای آیندهنگرانه «انسان خردمند» (تاریخ مختصر بشر) و «انسان خداگونه» (تاریخ مختصر فردا) که توسط نشرهای نو و چشمه در تهران منتشر شدهاند. آنچه میخوانید بخشهایی از کتاب تازه حراری «۲۱ درس برای قرن ۲۱» است که توسط مجله وایرد منتشر شده است.
بخش اول/ تغییر همیشه پابرجاست
نوع بشر در مواجهه با انقلابهایی بیسابقه قرار گرفته است. تمام روایتهایی که پیشتر به آنها اعتقاد داشت درحال فروپاشیاند و هیچ روایت تازهای برای جایگزینی آنها پیدا نشده است. چطور میتوانیم خودمان و فرزندانمان را آماده دنیایی کنیم که دچار تحولاتی بیسابقه است و بیثباتیهای رادیکالی را تجربه میکند؟ نوزادی که امروز متولد میشود در سال ۲۰۵۰ سیوچندساله است. اگر همهچیز خوب پیش برود این نوزاد حدود سال ۲۱۰۰ هم حضور خواهد داشت و حتی میتواند شهروند فعال قرن ۲۲ شود. به کودک کنونی چه یاد بدهیم که در جهان ۲۰۵۰ یا در قرن ۲۲ دوام بیاورد و حتی موفق شود؟ او برای پیدا کردن شغل چه مهارتهایی باید بلد باشد؟ او برای فهم دنیای اطرافش چه باید بداند؟
متاسفانه چون هیچکس نمیداند که دنیای ۲۰۵۰ چهشکلی است – ۲۱۰۰ پیشکش – ما پاسخی برای سوالات نداریم. درست است که انسانها هیچوقت در پیشبینی دقیق آینده خوب نبودهاند، اما این کار امروز خیلی سختتر از قبل است چون از لحظهای که تکنولوژی ما را قادر کند که بدن، مغز و ذهنمان را برنامهریزی و تقویت کنیم، دیگر نمیتوانیم درباره هیچچیز مطمئن باشیم، از جمله چیزهایی که قبلا پابرجا و دائمی به نظر میرسیدند.
مثلا، هزار سال پیش، در ۱۰۱۸ میلادی، مردم خیلی چیزها را در مورد آینده نمیدانستند، اما آنها پذیرفته بودند که ویژگیهای اساسی جامعه انسانی قرار نیست تغییر کند. اگر شما در ۱۰۱۸ در چین زندگی میکردید، میدانستید که تا سال ۱۰۵۰ ممکن است امپراتوری سونگ سقوط کند، ممکن است ختایها از شمال بخشهایی از کشور را اشغال کنند و وبا ممکن است میلیونها نفر را بکشد. با این حال، برای شما کاملا روشن بود که در سال ۱۰۵۰ اکثر مردم هنوز به عنوان کشاورز و نساج کار خواهند کرد، حاکمان هنوز برای پرکردن ارتشها و بوروکراسیهایشان به آدمها نیاز خواهند داشت، مردها همچنان بر زنها مسلط خواهند بود، میانگین عمر ۴۰ سال خواهد بود و بدن انسان همانی خواهد بود که همیشه بوده. به همین خاطر در سال ۱۰۱۸ والدین فقیر چینی به فرزندانشان یاد میدادند که چطور برنج بکارند و ابریشم ببافند و پولدارترها به پسرانشان خواندن متون کلاسیک کنفوسیوس، خطاطی و جنگ روی اسب را یاد میدادند – و به دخترها یاد میدانند که چطور زنان خانهدار فروتن و فرمانبرداری باشند. کاملا بدیهی بود که این مهارتها در سال ۱۰۵۰ هم به کار خواهد آمد.
امروز اوضاع کاملا فرق میکند. ما ایدهای نداریم که چین یا باقی نقاط جهان در سال ۲۰۵۰ چه شکلی خواهند بود. ما نمیدانیم که در آن سال مردم برای کسب درآمد چه شغلی خواهند داشت و نمیدانیم که ارتشها و بوروکراسیها چگونه عمل خواهند کرد. ما حتی نمیدانیم رابطه زن و مرد با هم چه شکلی خواهد بود. ممکن است بعضی از مردم خیلی طولانیتر از حالا عمر کنند و به کمک زیست مهندسی (bioengineering) و تعامل مستقیم مغز-کامپیوتر بدن انسان احتمالا دچار انقلابی بیسابقه خواهد شد. اکثر چیزهایی که بچهها امروز یاد میگیرند احتمالا در سال ۲۰۵۰ به هیچ دردی نخواهد خورد.
در حال حاضر تعداد زیادی از مدارس روی پرکردن ذهن بچهها از اطلاعات تمرکز دارند. این در گذشته منطقی به نظر میرسید چون اطلاعات کمیاب بود و هر دولت یا موسسهای میتوانست جلوی حرکت اطلاعات را بگیرد و آن را به نفع خود سانسور کند. اگر شما مثلا در شهرستانی در مکزیک ۱۸۰۰ زندگی میکردید برایتان دشوار بود که درباره باقی نقاط دنیا چیز زیادی بدانید. نه رادیو و تلویزیونی در کار بود نه کتابخانه عمومی و روزنامهای. حتی اگر باسواد بودید و به کتابخانهای شخصی دسترسی داشتید باز هم چیز زیادی جز داستان و متون مذهبی گیرتان نمیآمد. امپراتوری اسپانیا تمام کتب چاپی داخلی را سانسور میکرد و اجازه ورود تعداد بسیار اندکی کتاب تاییدشده از خارج از کشور را میداد. اگر آن زمان در دهکده و شهرکی در روسیه، هند، ترکیه یا چین زندگی میکردید اوضاعتان مشابه بود. وقتی مدارس مدرن به وجود آمدند و به هر کودک خواندن، نوشتن و اطلاعات پایه جغرافیا، تاریخ و زیستشناسی یاد دادند پیشرفتی عظیم به حساب میآمد.
در عوض، در قرن ۲۱ ما زیر سیلی مقادیر عظیمی اطلاعات قرار داریم و این باعث شده حتی سانسورچیها هم بیخیال سانسور شوند. آنها در عوض به پخش اطلاعات غلط یا پرت کردن حواس مردم با دیتای بیربط مشغولاند. اگر شما در شهرستانی در مکزیک زندگی کنید و اسمارتفون داشته باشید میتوانید کل عمرتان را به خواندن ویکیپدیا، دیدن سخنرانیهای TED و گذراندن دورههای مجانی آنلاین بگذرانيد. هیچ دولتی دیگر نمیتواند همه اطلاعاتی را که باب میلش نیست مخفی کند. از طرف دیگر به راحتی میتوان جامعه را زیر سیل گزارشهای متناقض و گمراهکننده غرق کرد. مردم در سراسر دنیا فقط یک کلیک با آخرین اخبار بمباران حلب یا آب شدن یخهای قطبی فاصله دارند اما تعداد روایتهای متناقض آنقدر بالاست که آنها نمیدانند چه را باور کنند. به علاوه هر کاربر فقط یک کلیک با تعداد بیشماری چیز دیگر در اینترنت فاصله دارد و این تمرکز را دشوار میکند. وقتی علم و سیاست پیچیده به نظر میرسند خیلی راحت میشود فیلمهای خندهدار گربهها، شایعات سلبریتیها و پورنوگرافی دید. در چنین دنیایی آخرین چیزی که بچهها نیاز دارند بمباران اطلاعاتی بیشتر از طرف معلمشان است. بچهها و بزرگسالان به جای اطلاعات بیشتر نیازمند توانایی درک بهتر دارند، اینکه بتوانند بین چیزهای مهم و بیارزش فرق قايل شوند و بتوانند با ترکیب تکههای کوچک اطلاعات به تصویری بزرگتر از دنیا برسند. مدارس باید بتوانند بچهها را با روایتهای عمیقتر و بزرگتر از تاریخ دنیا آشنا کنند نه اینکه اطلاعات را به آنها بدهند و منتظر باشند که خودشان به نتیجهای برسند.
بخش دوم/ برنامهنویسی مهم است یا زبان چینی؟
به جز بمباران اطلاعاتی، اکثر مدارس روی آموزش مهارتهای مشخص به دانشآموزان متمرکز هستند. مهارتهایی مثل کدنویسی به زبان C++ یا تشخیص مواد شیمیایی درون لوله آزمایش یا مکالمه به زبان چینی. اما از آنجا که هیچ ایدهای درباره جهان و بازار کار در سال ۲۰۵۰ نداریم، ما واقعا نمیدانیم که بچهها به چه مهارتهایی نیاز دارند. ممکن است کلی تلاش کنیم و به بچهها برنامهنویسی و زبان چینی یاد بدهیم و در سال ۲۰۵۰ ببینیم که هوش مصنوعی بهتر از انسانها برنامه مینویسد و نسخه جدید Google Translate به شما اجازه میدهد مکالمه به زبان چینی را بینقص و فصیح پیش ببرید حتی اگر تنها عبارتی كه از چینی بلدید Ni hao است.
پس به بچهها چه آموزش بدهیم؟ گروهی از متخصصان آموزش میگویند که مدارس باید چهار مهارت تفکر انتقادی، ارتباط، همکاری و بالاخره خلاقیت را به بچهها آموزش بدهند. یعنی مدارس تمرکز روی مهارتهای تکنیکی را پایین بیاورند و روی مهارتهای عمومی زندگی متمرکز شوند. مهمترین این مهارتها توانایی کنار آمدن با تغییر، توانایی یادگیری چیزهای تازه در مواجهه با تغییر و توانایی حفظ توازن روحی در شرایط غیرآشناست. برای آنکه در دنیای ۲۰۵۰ عقب نمانید، نهفقط نیاز است که ایدهها و محصولات جدید ابداع کنید، بلکه مهمتر از همه باید بتوانید خودتان را بارها و بارها از نو بسازید.
بخش سوم/هککردن انسانها دور نیست
این بهترین توصیهای است که میتوانم به نوجوان ۱۵ سالهای که در مدرسهای غیرمدرن در مکزیک، هند یا آلاباما گیر افتاده بکنم: خیلی متکی به بزرگترها نباش. ممکن است هدف اکثرشان خیر باشد، اما آنها دنیا را نمیفهمند. در گذشته کمریسکترین کار دنبالهروی از بزرگسالان بود چون آنها دنیا را خوب میشناختند و دنیا خیلی کند تغییر میکرد. اما قرن ۲۱ قرار است فرق کند. با خطر سرعت فزاینده تغییرات، شما نمیتوانید مطئن باشید که آنچه بزرگسالان میگویند خردی ابدی است یا خطایی کهنه.
پس به چه میتوانید تکیه کنید؟ تکنولوژی؟ اینیکی قمار پرریسکتری است. تکنولوژی میتواند خیلی کمک کند، اما اگر قدرت زیادی روی زندگیتان پیدا کند ممکن است شما را در چنگ خودش بگیرد. هزاران سال پیش، انسانها کشاورزی را ابداع کردند، اما این تکنولوژی فقط گروهی کوچک را ثروتمند و زندگیشان را غنیتر کرد و همزمان اکثریت انسانها را به بردگی واداشت. اکثر انسانها مجبور شدند از طلوع تا غروب آفتاب در مزارع کار سنگین انجام بدهند. این میتواند برای شما هم اتفاق بیفتد.
تکنولوژی چیز بدی نیست. اگر بدانید که در زندگی چه میخواهید تکنولوژی میتواند در به دست آوردنش کمکتان کند. اما اگر ندانید که چه میخواهید تکنولوژی میتواند خیلی راحت هدفهایتان را شکل بدهد و کنترل زندگیتان را در دست بگیرد. به خصوص حالا که تکنولوژی روز به روز در فهم انسانها بهتر عمل میکند ممکن است بیشتر و بیشتر در موقعیتی قرار بگیرید که شما در خدمت تکنولوژی هستید نه تکنولوژی در خدمت شما. آیا آن زامبیها را دیدهاید که بیتوجه در خیابانها راه میروند و سرشان توی گوشیهایشان است؟ فکر میکنید آنها تکنولوژی را کنترل میکنند یا تکنولوژی در حال کنترل آنهاست؟
پس باید چه کار کنیم؟ به خودمان متکی باشیم؟ این هم زیادی هالیوودی به نظر میرسد. اکثر مردم خودشان را درست نمیشناسند و وقتی هم تلاش میکنند «به صدای قلبشان گوش دهند» خیلی راحت طعمه دستکاری بیرونی میشوند. صدایی که ما درون سرمان میشنویم هیچوقت قابل اطمینان نبوده چرا که همیشه بازتابی از پروپاگاندای دولتی، مغزشویی ایدئولوژیک و تبلیغات تجاری است. هرچه بیوتکنولوژی و یادگیری ماشینی پیشرفتهتر شود راحتتر میتوان کنترل عمیقترین احساسات و امیال افراد را در دست گرفت. این یعنی «هرچه را قلبت گفت دنبال کن» توصیه خطرناکی است. در دنیای آینده کوکاکولا، آمازون و دولت بهتر از خود شما دسترسی به قلبتان دارند.
به همین خاطر برای هک نشدن در چنین دنیایي هیچچیز مهمتر از شناخت خود نیست. شما باید – بدون آرمانگرایی و احساساتیشدن – بفهمید چه حیوانی هستید و چه از زندگی میخواهید. شما باید سیستم عامل طبیعی بدنتان را بشناسید. زمانی که الگوریتمهای گوگل و آمازون و اپل شما را بهتر از خودتان بشناسند به راحتی از آنها بازی خواهید خورد و آنها همین حالا با داشتن همه اطلاعات زندگی دیجیتال شما در حال شناخت شما هستند.
الگوریتمها همین حالا در حال نگاه کردن به شما هستند. آنها میدانند شما کجا میروید، چه میخرید و با چه کسی قرار میگذارید. آنها به زودی تکتک قدمهایتان را زیرنظر خواهند گرفت – کاری که ساعت اپل میکند – تمام نفسهایتان و ضربان قلبتان زیر نظر آنهاست. آنها به کمک کلانداده و یادگیری ماشینی شما را بهتر و بهتر میشناسند و روزی که شما را بهتر از خودتان بشناسند روزی است که کنترل از دست شما خارج میشود. آنها از آن روز به بعد میتوانند شما را بازی دهند و کنترل احساساتتان را در دست بگیرند و کاری از دستتان برنخواهد آمد. شما بدون اینکه بدانید درون «ماتریکس» یا «نمایش ترومن» زندگی خواهید کرد. در چنین روزی اتوریته از انسان به ماشین منتقل میشود.
البته میتوانید با دلی خوش قدرت را به الگوریتمها تقدیم کنید و به آنها اعتماد کنید که برایتان و برای باقی دنیا تصمیم بگیرند. اگر چنین است ریلکس شوید و حالش را ببرید. شما نیاز ندارید کاری دربارهاش بکنید. الگوریتمها باقی کارها را خواهند کرد. اما اگر میخواهد بخشی از کنترل موجودیت فردی و آینده زندگی را در دست داشته باشید، باید سریعتر از الگوریتمها بدوید، سریعتر از آمازون و دولتها، و خودتان را درست بشناسید قبل از آنکه آنها بشناسند. برای سریع دویدن بار و بنه زیادی نمیتوانید همراه ببرید. همه توهماتتان را همینجا، جا بگذارید. آنها زیادی سنگیناند.
