تبدیل فرهنگ امروزی کار به تلاشی طاقتفرسا
مجتمع «هکر هاوسز» محصول یک نوآوری اخلالگر بازار املاک شهری بود. این شهر زمانی دارای آپارتمانهای کوچک و خانههای تکخانواری بود که انگشتشمار کارگرانی و بچههایشان را که در سن کار نبودند پناه میداد.
بخشی از کتاب:سفری به اعماق وحشیانه دره سیلیکون/ ترجمه:آینده نگر
دلخواهترین شغل قرن بیستویکم، با مزایای بسیار، فراتر از دیگر مشاغلی همچون پرستاری آسایشگاه یا رانندگی ریکشا که بهسرعت در حال افزایش هستند، میلیاردربودن است. پیش از تشکیل شرکت «یو اس استیل» در سال 1901، جهان یک شرکت واحد میلیارددلاری را ندیده بود، چه رسد به یک آدم میلیارددلاری. امروزه، افرادی بیشتر از هر وقت دیگری میلیاردر میشوند؛ طبق اعلام «گروه ثروت جهانی» موسسه «فوربز»، 2 هزار و خردهای این گام بزرگ را برداشتهاند. و داغترین کارخانه تولید میلیاردر در جهان، پرسروصداترین آنها است، در جایی که هنوز یک ناحیه حومه شهری شناخته میشود: دره سیلیکون.
برخلاف آنچه شما شاید شنیده باشید، سختکوشی در تجارت انتخابی شما مطلقا احمقانهترین روش برای پیوستن به باشگاه میلیاردرها است. در دره سلیکون، بهترین مهندسان مدیریت صنعتی و کارشناسان فناوری اطلاعات راهی میانبر به سوی ثروتهای افسانهای کشف کردهاند. اعضای بلندپرواز جامعه دانشگاههای شرق امریکا که زمانی فوجفوج به والاستریت میرفتند، حالا کولهپشتیهای خود را بستهاند و در راه غرب هستند. بنیانگذاران استارتآپها، سرمایهگذاران، مدیران سهامدار و دلالان تعیینکننده قیمت در دره سیلیکون، فراتر از همه موفق شدهاند. فکر من که از این موفقیتها الهام گرفته بود، این بود که به دره سیلیکون بروم، یک استارتآپ راه بیندازم و یک ثروتمند مشمئزکننده شوم. من با تعدادی کارت ویزیت دستساز که ایمیل جدیدم روی آن بود و چند ایده نیمپز خانه را ترک کردم.
اولین چیزی که نیاز داشتم، جایی بود که در آن ساکن شوم. بهترین جایی که توانستم در آن وقت کم پیدا کنم، جایی بود که آن را مجتمع آپارتمانی «هکر کاندو» مینامیدند. مثل بیشتر تازهرسیدگان به منطقه خلیج سانفرانسیسکو، من متکی به یک اپلیکیشن «ایر بیانبی» بودم که آپارتمانهای اجارهای را برای مدت کم پیشنهاد میکرد. جایی که پیدا میشد، شبی 85 دلار قیمت داشت که کمتر از قیمتهای بازار بود اما هنوز اجارهاش از حد توان من بیشتر بود. در آن سوی خیابان، جایی بود که بازاریابان معاملات ملکی آن را «سوما» مینامیدند و یک محله شیک در سانفرانسیسکو بود که برای اهداف روزنامهنگارانه و کارآفرینانه من مناسب بود. با اینکه این منطقه یک محله شرکتهای تولیدی با اجاره کم بود، اما به جایی برای دفاتر استارتآپها تبدیل شده بود که دکورشان قابلتغییر است و هنوز فقرا و بیخانمانها در آن پخشوپلا نشده بودند.
یک آگهی در«هکر کاندو» همان چیزی را بیان میکرد که عشاق تکنولوژی میخواستند: «ما به کارآفرینان باانگیزه و جدیای خوشامد میگوییم که در جستوجوی گسترش شبکهشان هستند.» عالی. بهترین قسمت آن: «بدون تختخواب دوطبقه.» به میزبانهایم گفتم که من موسس استارتآپی هستم که «مرحله نخستین» خود را میگذراند و یک نویسنده. میزبانها مالک آنجا نبودند. به دنبال دریافتن اوضاع آنجا بودم: صاحبخانهها چند اروپایی بودند که بهنظر میرسید بیشتر وقت خود را صرف موجسواری در یک ساحل میکنند و بهطور تفننی کسبوکار فناوری را در قالب یک تفریح انجام میدادند. بهتر است بگویم که وضعیت حقوقی این شرایط اجاره روشن نبود.
زنگ واحدی را به صدا درآوردم که روی برچسبش نوشته شده بود «تِنَنت» (به معنی «مستاجر» در انگلیسی). یک مرد فورا جواب داد. او منتظر بود. بعد از یک لحظه، در باز شد و من هماتاقی جدیدم را دیدم، شبیه به یک کیوی دیلاق. ما با آسانسور سه طبقه بالا رفتیم و وارد یک هال ساکت و پوشیدهشده با یک موکت نخودیرنگ شدیم. واحد ما واحد شماره 16 بود. اولین چیزی که در داخل توجه مرا جلب کرد، کوهی از کفشهای مردانه بود. مجتمع «هکر کاندو» یک مجتمع مدرن و جادارتر از آنچه که از بیرون به نظر میرسید بود. این واحد در سه طبقه تقسیم شده بود. مبلمانش شامل یک صندلی پیکنیک بود و یک کاناپه چندتکه که در اتاق نشیمن ولو شده بود. من پنج مستاجر کوتاهمدت دیگر را شمردم. کیوی به من گفت که بهزودی چند نروژی – گروه کامل یک استارتآپ – آنجا میآیند. ما حساب کردیم که بهزودی «هکر کاندو» سه مهمان بیشتر از تختهایی که دارد خواهد داشت.
من پرسیدم: «اوضاع کلیدها چطوری است؟»
کیوی گفت: «فقط یک کلید هست.»
گفتم: «یک کلید؟ برای همه؟»
بهعنوان یکی از عواقب طبیعت ذاتی احتمالی این نوع اجارهنشینی و میزبانهای مشکوکی که «ایر بیانبی» نشانم داده بود، کلکهای بیشتری باید یاد میگرفتم. مستاجرهای «هکر کاندو» هیچوقت از در جلو رفتوآمد نمیکردند. آنجا زیادی جلوی چشم بود. من کیوی را تا گاراژ زیرزمین دنبال کردم و سپس از در عقبی ساختمان بیرون رفتم. او به من یاد داد که چطور دستم را وارد یک جعبه جلوی در کنم و کلید در حیاط را از آنجا بردارم. بهتر بود وقتی این کار را بکنم که کسی آدم را نگاه نمیکرد.
من میدانستم که وقت خیلی زیادی ندارم که بتوانم همخانههایم را بشناسم؛ برای ما که همهمان آدمهای با تکنولوژی بالای گذرای بیریشهای هستیم، روابط موقتی است و جایگاهمان ازبینرفتنی.
اتاقی که رزرو شده بود، تنها برای دو هفته در دسترس بود. بهمحض اینکه به شبکه وایفای وصل شدم، باید شروع به پیداکردن یک جای دیگر میکردم. اتاق «من» پنج تخت داشت. من فکر میکردم که یک فضای خصوصی دارم. دوباره چک کردم. در آگهی بهروشنی آمده بود: «بدون تخت دوطبقه» اما زیرش سرانجام توانستم این عبارت را پیدا کنم: «اتاق مشترک».
دو هفته زمانی کافی برای پیداکردن یک آپارتمان در سانفرانسیسکو نبود. نه با بودجه من. اجازهها خیلی بالاتر از نیویورک یا لندن بود. اتاقهای یکتخته در حدود 3 هزار دلار در ماه بود. استودیوها، نزدیک به 2 هزار و 500 دلار. اتاقهای مشترک نزدیک به هزار و 500 دلار. و اتاقهای مشترک مزخرف غیرقانونی در حدود هزار دلار. آن سوی خلیج، در قسمت شرقی در اوکلند یا برکلی همه همینطور بود و همچنین در جنوب در حومههای دره سیلیکون در شهر «رِدوود»، پالو آلتو و «مانتین ویو». هرجای دیگر که ممکن بود من از اجاره مناطق حاشیه شهری بتوانم پساندازی داشته باشم، خرجم بابت هزینههای حملونقل و زمان، به همان اندازه بیشتر میشد.
مجتمع «هکر هاوسز» محصول یک نوآوری اخلالگر بازار املاک شهری بود. این شهر زمانی دارای آپارتمانهای کوچک و خانههای تکخانواری بود که انگشتشمار کارگرانی و بچههایشان را که در سن کار نبودند پناه میداد. آنها اغلب دههها در این خانهها سکونت داشتند. اما رونق حوزه فناوری به خانههای بهاصطلاح خانوادگی فرصت دارد که تا در نقش داراییهای سرمایهای تا انتهای ظرفیتشان مورد استفاده قرار بگیرند. برخی از خانههای هکرها به انکوباتورهای سرمایهگذاری در استارتآپها الصاق شدند یا به اماکن کاری مشترک تبدیل شدند. خانههای دیگر فضایی کمی بیشتر از جای تختهای کماستقامت دوطبقه داشتند، با اتاقهایی بدون پنجره. تعدادی از سرمایهگذاران مُد روز، تعدادی از این املاک را در سرتاسر منطقه خلیج خریده بودند تا آنها را به کسانی اجاره دهند که بنابر موج زمانه به آن منطقه آمده بودند.
با اینکه به آنها غبطه میخوردم که جایی بهتر از فضای تاریک و شلوغم دارند، کسانی که در طولانیمدت در سانفرانسیسکو در آپارتمانهای اجارهای زندگی میکنند، وضعیتی به همان اندازه من بیثبات داشتند. من یک آهنگساز را دیدم که در یک آپارتمان اجارهای 600 دلاری در منطقه «میژن» زندگی میکرد. وقتی که او را دیدم، بسیار وحشتزده بود از اینکه صاحبخانهاش او را از آنجا بیرون کند و ساختمان را بفروشد چراکه میتوانست آن آپارتمان را به شش برابر قیمت دوباره اجاره دهد؛ درست مثل صاحبخانه خود من.
با وجود صاحبخانههایی که مشتاق پول نقد درآوردن بیشتر هستند، تعداد موارد بیرونکردن مستاجر طی پنج سال، 55 درصد افزایش داشته است. با این وضع، در اغلب موارد صاحبخانهها خیلی ساده میتوانند از مستاجران بهانه بگیرند و جیبهای خودشان را پر کنند. وکیل یکی سازمانهای حمایت از اجارهنشینها به من میگوید: «مستاجرها را برای گذاشتن فنجان توی کابینت خانه بیرون میاندازند. صاحبخانهها میگویند این کار به معنی شلوغکردن و به هم ریختن خانه است. آنها همه چیز میگویند. سرانجام جان مستاجرها به لبشان میرسد.» کارفرمای او، تعاونی دفاع در مقابل بیرونکردن مستاجران، خودش از دفتر کارش بیرون شده است چون صاحبخانه میتواند آن فضا را به یک استارتآپ حوزه فناوری اجاره بدهد.
تلاش برای بقا
وقتی که من از نوشتن نرمافزار بهسوی نوشتن برای روزنامهها رفتم، درآمد بالقوهام کاهش یافت. حالا با حسرت نگاه میکنم به حوزه فناوری، برندگان آن و پیشگامانش. آنها ایده داشتند. حرکتشان شتاب داشت. مهمتر از همه، آنها پول داشتند. چرا من نداشته باشم؟
من فقط دنبال کار و پریدن روی فکر «یادگرفتن کدها»ی برنامهنویسی نبودم. من بهتدریج و پیوسته با یک ایدئولوژی فراگیر روبهرو میشدم. به همان اندازه که برای فراگرفتن مهارتهای جدید فخرفروشی میکردم، نمیفهمیدم که تنها راه برای واردکردن این مهارتها به زندگی این است که به استقبال اقتصاد دنیای دیجیتال برویم؛ جایی که شرکتهای غول فناوری قواعد آن را تعیین کردهاند.
فکر من برپاکردن یک استارتآپ و پولدارشدن به صورتی مشمئزکننده بود، در عین اینکه در حال نوشتن کتابی باشم درباره اینکه چطور یک استارتآپ برپا میشود و افراد به طرز مشمئزکنندهای پولدار میشوند؛ همان روش دره سیلیکون.
برای صرفهجویی در پول، غالب اوقات خودم غذا درست میکردم. این مربوط به زمانی بود که دریافتم راه بسیار بهتر این است که اگر پولش را دارم، یک استارتآپ در حوزه فناوری راهاندازی کنم تا همه غذاهایم را تحویل بدهد و دیگر لازم نباشد درگیر مسائلی مثل ظرف شستن و خرید از خواربارفروشی باشم. همانطور که یک آدم شوخطبع در توئیتر مشاهده کرده بود، «فرهنگ شرکتهای حوزه فناوری سانفرانسیسکو روی حلکردن یک مسئله متمرکز شده است: چه کارهایی است که دیگر مادرم برای من انجام نمیدهد؟»
من هیچوقت احساس نمیکردم پیرتر یا زهواردررفتهتر از تازهجوانهایی هستم که بهعنوان «متولدشدگان عصر دیجیتال» میدیدم و شاهد زندگی روزمره آنها و بالغشدنشان بودم. یکی از این بچهها که یک خوره اینترنت بود و دوران کارآموزی را در شرکت گوگل سپری میکرد و کارهایش به این نیاز داشت که مسائل پیشرفته ریاضی را درک کند، کاملا گیج شده بود وقتی که میخواست از یک پلوپز ساده استفاده کند. من به او روند کار با پلوپز را توضیح دادم: برنج را بریز، آب اضافه کن، دکمهای را که رویش نوشته شده «بپز» فشار بده. او بیشتر از قبل دستپاچه و گیج شد و من شک کردم که شاید میخواهد من برایش پلو درست کنم. او میتوانست سینه مرغ بدون پوست و بدون استخوان را سرخ کند اما تنها با دنبالکردن دستورالعملی که روی بسته مرغ نوشته شده بود.
من پرسیدم: «چطور از آب درآمد؟»
گفت: «وحشتناک. بیمزه. شکمم پر شد، همین مهم بود. اهمیت نمیدهم که مزهاش چطور بود.»
وقتی که برای اولین بار درباره «سویلِنت» چیزهایی شنیدم، استارتآپی که یک جور پودر چسبناک برای درستکردن «نوشیدنی به جای وعده غذایی» تولید میکرد که دقیقا طعمی طبیعی داشت، از خودم میپرسیدم که چه نوع آدمهای خلوضع بینوایی ممکن است اینچنین چیزی را به جای غذا انتخاب کنند. آن موقع فهمیدم.
شاید برای هر کسی بهتر باشد وقتی که بیش از اندازه پول گیرش میآید در همان جایی که کار میکند بماند و به دره سیلیکون نیاید. مالکِ یک بار به من میگفت: «آنها بچهها را وارد اینجا میکنند تا فرهنگ دره سیلیکون را خراب کنند.»
مسلما یک میلیاردر با صورتی شبیه به بچهها، وقتی که توی جمع حرفهای بیمعنی ردوبدل میکند خون آدم به جوش میآید. آنها بیتردید توی اولین سوال میپرسند: «جایت (مکانت، حوزهات) کجاست؟» نه اینکه «چهکار میکنی»، نه این سوال که «کجا متولد شدهای؟» بلکه میپرسند: «جایت کجاست؟»
این سوال شاید غیرقابلتحملترین بخش ادبیات حوزه فناوری باشد که شنیدهام: «جایت کجاست؟» یعنی اینکه «شرکتت چهکار میکند؟» این سوال دقیقا مشابه معنی این جمله نیست: «برای گذران زندگی چه میکنی؟» چون شرکت یک نفر شاید خیلی خوب تولید داشته باشد ما نه اصلا برای زندگیکردن. یک «جا» (مکان، حوزه) کیفیتی آرمانی است که یک کار روزمره هیچوقت آن را ندارد. اگر شما یک نویسنده باشد، هرگز نمیگویید: «من یک نویسندهام.» میگویید: «من در حوزه محتوا کار میکنم» یا اگر بلندپروازتر باشید، میگویید: «من در حوزه رسانه کار میکنم.» اما اگر واقعا بلندپرواز باشید، میدانید که «رسانه» موضوع پرتی است و «پلتفرم» موضوع مرتبطی است و اینکه معیاری – مرا ببخشید، «متری» – که سرمایهگذاران برای قضاوت یک شرکت حوزه پلتفرمها به کار میبرند، جلب توجه است چون این چیز زودگذر، یعنی جلب توجه، میتواند در ازای پول به آگهیدهندگان فروخته شود. بنابراین اگر کسی بپرسد «جایت کجاست؟» و شما شغلی داشته باشید که عمیقا دور از مد روز باشد، مثلا نویسندگی، به نفع شما است که بگویید «من چشمهایم را مثل یک نینجای لعنتی میدوزم به یک جا.»
در دوران گذشته، من خیلی زودتر چشمهای خودم را از حدقه درمیآوردم تا اینکه بخواهم اینطور خودم را توصیف کنم اما در سانفرانسیسکوی پسارکود، پسارونق، پساکار و پساخجالت، همه ما آنچه را که انجام میدهیم همینطوری توصیف میکنیم تا بتوانیم باقی بمانیم.
مزایا برای تا شب ماندن سر کار
من شروع کردم به آشنا شدن با خودآیینی بیحدوحصر در محیط اجتماعی و فرهنگی اطرافم. ما در شرایطی بزرگ شدهایم که مثل موشهای گیرافتاده در قفس بودیم؛ مانند آنها یک اهرم را فشار میدادیم تا غذا جلویمان ظاهر شود و یک اهرم دیگر برای یک قطار سرگرمی از هر نوعی که بخواهیم. شرکتهای «ایر بیانبی» و «فود پاندا» به جسم ما خدمات میرسانند و شرکتهای «نتفلیکس» و «لایفهکر» روح ما را تغذیه میکنند.
من به وبسایتهایی مثل «ایوِنت برایت» و «میتآپ» برای حفظ پربودن برنامه و پایینبودن مخارجم وابستهام. به یک مهمانی رفته بودم در دفتر شرکت «یلپ»؛ مثل بسیاری از برنامههای اعطای چیزهای مفتکی به مردم که در سرتاسر شهر ارائه میشود، این برنامه هم بهصورت آنلاین تبلیغ شده بود. محل برگزاری این مهمانی یک برج قدیمی بود که دارای هنرهای ممنوعه بود؛ ساختمان «پک بل» که برای شعبه کالیفرنیای شرکت انحصاری تلفن ملی در دوران طلاییاش ساخته شده بود. اکنون بزرگترین مستاجر این برج وبسایتی است که به افراد نیمهباسواد گمنام اجازه میدهد نقدهای خود را از انتشارات محلی روی وبسایت بگذارند. بیشتر جمعیت به نظر میرسید که در شرکت «یلپ» کار کنند و انگار اجبار بود که در این برنامه شرکت کنند. اما چیزهای دیگری هم بود که این افراد را در اینجا نگه میداشت؛ اضطراب مبرم از فضاهای ناشناخته.
زندگی خارج از حباب استارتآپی که دور افراد تنیده شده، ترسناک و غیرقابلپیشبینی است. درون این حباب زندگی امن است. «تفریح» فرمان اصلی حوزه فناوری در منطقه خلیج («بِی اِریا») در سانفرانسیسکو است و شادنوشی به شدت تشویق میشود. همهجا مراکزی هست که مردم در آن لم بدهند و ملنگ شوند و وقت بگذرانند. در شرکت «یلپ» هم همینطور است و جایجای آن پر از کافه و رستوران است و این مراکز از نظر میزبانی پنجستاره هستند. منظور این است که کارمندان با خود بگویند کجا بهتر از حضور در شرکت است و کارکنان همه ساعتهای خود را در همین شرکت بگذرانند. این کافه و رستورانها معمولا فقط برای کارکنان هستند و جاهای مختلف دارند، از جای دیدار با مهمان تا جاهایی که بخواهند با فراغ بال کار کنند.
یکی از کسانی که ثبتنام کارکنان این شرکت را انجام میدهد برای من توضیح میداد که نیروهایی ناشی از استراتژی شرکت هست که باعث میشود یک «جنگ پاداش و مزایا» در شرکت راه بیفتد؛ بهعبارت دیگر، چیزهایی مفتکی که به کارکنان داده میشود تا آنها به شرکت جذب شوند؛ مثل شام دادن به کارکنان، خدمات ناهار مجانی، خدمات دوچرخه مجانی و تعمیر مجانی آن، خدمات سرایداری و رزرو بلیت و هتل مجانی و البته خدماتی در نوشیدن و خوردن که در شرکتهای معمولی و در محیطهای کاری معمولی عمدتا خلاف مقررات است.
این مسئول ثبتنام کارکنان میگفت: «شرکتها شاید مزایای 20 دلاری به کارکنان خود بدهند ولی زمان اضافهای که این کارکنان سر کار میمانند، برای کارفرما 200 دلار ارزش بیشتر تولید میکند.» بنابراین این چیزهای وسوسهانگیز دستودلبازانه روشی است که با آن، برنامهنویسهای مولد سود شرکت را جذب میکنند؛ کسانی که درخواستهای زیادی از آنها میشود، بدون اینکه دستمزدهای زیادی به آنها پیشنهاد شود. چنین مزایایی پوششی موثر برای برنامههای زمانی کاری شرکتها است که از کارکنان خود مثل برده کار میکشند.
همخانههای من دستکم در اول کار، ظاهرا از این وضعیت خوشحال بودند. یک کارآموز شرکت گوگل، بعد از آشنایی با محل کار این شرکت که به «گوگل پلکس» معروف است، میگفت: «هر چیزی که درباره گوگل میگویند درست است. آنجا 20 کافهتریا هست، یک باشگاه ورزشی؛ هر چیزی که بخواهی.» او هر روز صبح در روزهای کاری هفته به همراه دیگر کارکنان شرکت گوگل در همسایگیاش، کارت شناسایی خود را به دستگاه کارتخوان اتوبوس گوگل وارد میکنند تا سوار اتوبوس دربستی شوند که نزدیک ایستگاه «بارت» پارک شده و 35 مایل مسافت را طی کنند و به منطقه «مانتین ویو» بروند که شرکت گوگل در آنجا واقع است. آنها کار خودشان را در همان اتوبوس شروع میکنند؛ اتوبوسی که برای اتصال به اینترنت تجهیزات وایفای دارد و تا قبل از ساعت 8 شب محل کار گوگل را ترک نمیکند. در آن ساعت، اتوبوس به سمت خانه کارکنان راه میافتد، در شرایطی که آنها در کافه تریای شرکت شام خود را خوردهاند. این وضعیت یک قرارداد کاملا استاندارد در شرکتهای بزرگ دره سیلیکون است. حتی شرکتهای کوچک در منطقه سوما که خردهفروشی میکنند نیز به کارکنانشان خدمات غذای رایگان میدهند. یکی از هماتاقیها وقتی که ساعت 10 شب از اولین روز کاریاش برگشت، گفت: «مزایا، پسر!» و خوشحال بود که از مزایای رایگان محل کارش تا آن موقع شب استفاده کرده است.
او میگفت: «من تا ساعت 9 کار کردم چون اگر شما تا دیروقت کار کنید، شام مجانی است… و آنها پول تاکسیای را هم که تا خانه میآیید میدهند.» این کار تبدیل به کار هرروزه او شد و هیچوقت هم برایش جای سوال نبود. میخواست به این مسئله فکر نکند، مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی دوره او و هرگز درباره این وضعیت از خود سوال نکرد.
آخرین نسخه رویای امریکایی
در این شرایط فرهنگی و اجتماعی، داشتن حد مشخصی از متقلب و تصنعی بودن شرط لازم است. کافی نیست که مهارتهای درست را داشته باشی، سر وقت کار را انجام بدهی و شغلی نصیبت شود بلکه تو باید چیزهایی لعنتی درباره شغلت را توی کله دیگران فرو کنی. تخصصهای مشخصی هستند که بیشتر از دیگر تخصصها مورد نیازند. یک آدم ابله با یک مدرک علوم انسانی میتواند درباره راههای رسیدن به یک شغل از نوع بازاریابی صحبت کند اما برنامهنویسان سختتر میتوانند کار پیدا کنند. در یک روز آفتابی، من خط ساحل را دنبال میکردم تا به منطقهای برسم که کنفرانس «دِوِلوپر ویک» یا «دِوویک» (هفته برنامهنویسها) در آن برگزار میشد.
«دِوویک» اساسا یک نمایشگاه به طول یک هفته است که شرکتکنندگان در آن، در میان اسلایدها و میزگردها محاصره شدهاند. ناراحتکننده بود که در این کنفرانس کارکنان ناامیدی را میشد دید که از استخدامشدن ناامید شدهاند و راه دیگری هم جلوی پایشان نیست. در دهه 2010 امریکا، تنها مکانی که همیشه در آن افراد فرصتهای استخدام را پیدا میکردند، غیر از دره سیلیکون، مرکز ثبتنام ارتش امریکا بود. صدها و صدها نفر برای جستوجوی یک شغل بهتر به اینجا میآمدند و هنوز فرمهای درخواست کار کافی وجود نداشت برای کسانی که در مقام برنامهنویسان بسیار وارد و کاربلد در قیافههای بچگانه دارای مهارتهای متنوع برنامهنویسی به آنجا میآمدند. آنها به قهرمانهای شرکت «هادوپ»، معرکههای شرکت «پیتون» یا افسانههای شرکت «جاوا» مشهور بودند. خورههای فناوری خودشان را هر چیزی مینامیدند تا از برچسب انگزننده «کارگر» اجتناب کنند. آنها طوری به صورت خود در آینه نگاه میکردند انگار که یک ستاره موسیقی راک هستند یا یک نینجا یا چیزی هیجانانگیز و شجاع و منحصربهفرد؛ هرچیزی بهجز حقیقتی که بودند.
من در کنفرانس «دوویک» به یک درک مهم رسیدم: من تنها کسی نبودم که درباره راهی که در عرصه فناوری طی میکردم بلوف میزدم. هرکسی این کار را میکرد، حتی کسانی که دارای مهارتهای مهندسیای بودند که در بازار کار بیشترین نیاز به آنها وجود داشت. من تحت تاثیر این قرار گرفته بودم که چقدر برنامهنویس مانند خودم وجود دارند که واقعا برنامهنویس نیستند و بیشتر فلان و بهمان و بیسار هستند. تعداد زیادی از نینجاها حوزه فناوری دقیقا کمربند سیاه ندارند وقتی که میخواهند برنامهنویسی کنند و کار شاق برنامهنوشتن برای رایانه را انجام نمیدهند. تعداد زیادی از وظایف پیچیده و مجزای مربوط به ایجاد یک وبسایت یا یک اپلیکیشن اتوماتیک شده است بنابراین دیگر ضرورتی ندارد که فرد دانش مکانیک نرمافزار را داشته باشد. کار کدنویسی بهندرت یک کار دستی است. اپلیکیشنها روی یک خط مونتاژ بالا میآیند و با برنامههای «منبع باز» ساخته میشوند؛ یعنی با سرهم کردن قطعاتی که روی قفسه هستند. مهمترین دستورهای برنامهنویسی برای نینجاها و اربابهای برنامهنویسی، کپی کردن و پیست کردن است.
کاخ سفید در دوران باراک اوباما حامی کارزار تبلیغاتی «کدنویسی یاد بگیر» بود؛ کارزاری که یک برنامه ایجاد شغل دولتی رسمی بود. چون بازار مشاغل سنتی امریکا هنوز یک جور آتش زیر خاکستر بعد از سقوط سال 2008 به حساب میآید، مهارتهای برنامهنویسی کامپیوتری ترویج شد بهعنوان راهی مطمئن برای دستیافتن به نوعی خوشبختی و ثبات که امریکاییها طی چند دهه آینده میتوانند انتظار داشته باشند تداوم یابد.
و با وجود این، بسیاری از برنامهنویسانی که دره سیلیکون با کمک آنها ساخته شده بود، توی سر و کله هم میزدند تا از وضعیت یک کدنویس خارج شوند و خود را در مقام یک «بنیانگذار» تبلیغ کنند. اما ادارهکردن یک استارتآپ لزوما به معنای این نبود که پول بیشتری به شرکت سرازیر میشود و ارتقای جایگاه فرد در حاشیه باقی میماند مگر اینکه کسی سرمایهگذار بزرگ و نوع درستی از پوشش رسانهای را به خود جلب کند. این امر به این دلیل بود که برنامهنویسها میدانستند نردبان آنها بهسوی خوشبختی روی آتش و جداشدنهای سریع شرکا قرار دارد. آنها میدانستند که آتش مشاغل برنامهنویسی با دستمزدهای بالا بهزودی به دود و خاکستر مینشیند چراکه ازدیاد دورههای آموزشی کدنویسی در سرتاسر جهان ارزش بازاری مهارت آنها را پایین میآورد و پیشرفت در هوش مصنوعی به کامپیوترها اجازه میداد که بیش از گذشته در برنامهنویسی خودکار پیش روند و تولید نرمافزار را به کاری پیشپاافتاده تبدیل کنند. برنامهنویسان همچنین میدانستند که سریعترین راه برای ارتقای مقام از برنامهنویس به بنیانگذار پیداکردن عرصههای جدیدی است که هنوز خودکار نشدهاند. هر کارزار تبلیغاتیای برای یک صنف در حوزه فناوری که طراحی میشد، تلاش میکرد میزان سرمایهگذاری را در حوزه نوظهور بزرگ بعدی – که آن زمان «اقتصاد اشتراکی» بود – جذب کند. آنها یک برنامه بزرگتر را که جامعه را تغییر میداد پنهان میکردند و همواره قصدشان این بود که این برنامه بزرگتر را که مطلوب طبقات سرمایهگذار و مدیران اجرایی بود به موقع رو کنند تا به موفقیت برسند.
هفت سال اول پس از سقوط و بحران مالی سال 2008، 16 میلیون نفر بازار کار امریکا را ترک کردند. و در همین مدت زمانی، بهلطف فرصتطلبی بهموقع دره سیلیکون، این کشور لشگر بیپایانی از کارکنان را که در اقتصاد گیگ فعالیت میکردند به دست آورد. استارتآپهای حوزه فناوری که از سوی والاستریت پشتیبانی میشدند، خودشان را جمعوجور کردند و به آنها پیشنهاد شد که کارکنان بیشماری را که یک دکمه را فشار میدادند و پول پارو میکردند کنار بگذارند. کارکنانی که شبکه «بلومبرگ نیوز» کار آنها را «کارآفرینیگرایی در یک جعبه» نامیده بود. نیاز سریع به پول نقد دارید؟ از وبسایتهایی مثل «پیر تو پیر» (چهره به چهره) وام بگیرید یا کارزارهای تبلیغاتی تامین بودجه از طریق اجتماع عظیم افراد راه بیندازید. نیاز به کار دارید؟ از وبسایتهایی مثل «تسکربیت» استفاده کنید. مشاغل از ساعت 9 صبح تا 5 بعدازظهر با مزایا و اضافهکاری شاید در مسیر منقرضشدن پیش میروند و به جای آنها، ما کارآموزان را داریم به همراه خیل بیشماری از فرصتهای کاری به شکل کارکنان آزاد و کارگران گیگ. در این شرایط، بقا در محیطهای کاری مثل یک بازی ویدیویی است؛ مسئله فشار دادن کلید درست است تا خشنودیای فوری حاصل شود و هدیهای ناکافی. و دوباره باید دکمه دیگری فشار داده شود تا خشنودی لحظهای حاصل شود. یعنی یک نوع روزمرگی مفرط.
بیش از یکسوم کارکنان اکنون در مقام کارکنان آزاد یا کارکنان مشروط شناخته میشوند و به این ترتیب، زندگی و معیشت آنها بستگی به هوس مدیران دارد. این اتفاق به این علت افتاده است که حق انتخاب تبدیل شده است به انتخاب بین کارآفرین شدن و بیکار ماندن. کاهش رفاه اجتماعی، تحصیلات عمومی و نیروهای کار سازمانیافته چیزی را ایجاد کرده است که به آن «اقتصاد 50 سنتی» میگویند؛ یعنی سیستمی که طوری ساخت یافته است که تنها دو گزینه را پیش روی شما میگذارد: «یا ثروتمند شو یا بمیر.» جورج دبلیو بوش نام این وضعیت را «جامعه مالکیتی» گذاشته بود. اوباما که تحت تاثیر کمککنندگان مالی به ستاد انتخاباتی او از سوی شرکتهای دره سیلیکون قرار گرفته بود، به این وضعیت نام «امریکای استارتآپی» داده بود. و دونالد ترامپ، که خوششانسترین برنده انتخابات در تاریخ امریکا است، مدعی بود که به ملت «بازندهها» مهار زده است. در آخرین تجسم رویای امریکایی، اگر شما هنوز یک میلیاردر نیستید، برای این است که به اندازه کافی سخت تلاش نکردهاید.
کار، کار و کار
معادل کنونی یک شغل در سطحی که بتوان وارد یک دبیرخانه یک شرکت شد، خدمات کار از منزل است که کاری «مکانیکی» نامیده میشود و در شرکت آمازون موجود است؛ شرکتی با ارزش 136 میلیارد دلار در کار خردهفروشی آنلاین که تحت کنترل جف بزوس است. مفهوم کار مکانیکی این است که مثل کارخانههای قدیم، صف مونتاژی برای هزاران کار دیجیتالی جداگانه یا «وظایف هوش انسانی» ایجاد میشود که طوری طراحی شده است که باید توسط یک فرد دوم تکمیل شود و برای هر بار انجام کار، مقدار اندکی پول بگیرد. تحقیقات دانشگاهی به این نتیجه رسیدهاند که بسیاری از کسانی که در این مشاغل به کار مشغولاند، 30 ساعت در هفته کار میکنند برای دستمزدی به اندازه متوسط زیر 2 دلار در هر ساعت. با وجود این، این کارکنان مالکان کسبوکارهای کوچک که خوداشتغالی میکنند محسوب میشوند. مثلا در فعالیتهایی مثل تحقیقات و نظرسنجیها، دانشمندان علوم انسانی بهخصوص در نظرسنجیهایی با مقیاس وسیع، از این نوع نیروی کار استفاده میکردند تا هزینههای پیمایشهای عظیم را کاهش دهند اما این روزها، شرکتهایی که ذهنشان فقط معطوف به کسب سود است، این نوع مشاغل را به جای شغلهای تماموقت یا پارهوقت به کار میگیرند.
یک نوع دیگر از اقتصاد اشتراکی که رایج شد، «فایوِر»ها بودند (به معنای «پنجبگیر»ها). پنجبگیرها یک نوع شغل آزاد گیگی دارند که اگر بخواهیم آن را معنی کنیم، به این معنا است که همه کالاها و خدمات را با قیمت ثابت پنج دلار میفروشند. این شغل از شرکت «فایور» شروع شد که یک شرکت در رژیم اسرائیل بود و در سال 2010 تاسیس شد و کسانی را که در ازای انجام یک سری کارها فقط 5 دلار میخواستند به کسانی که در پی کسی برای انجام آن کارها بودند وصل میکرد. این شرکت طی پنج سال بیش از 50 میلیون دلار سرمایه جمع کرد و درآمد سالانهای حدود 15 میلیون دلار داشت. سرمایهگذاران دره سیلیکون به موسسان این شرکت برای «زاویه نگاه شگفتانگیز»ی که داشتهاند مباهات میکنند و کشتهمرده «سیالیت، سرعت بالا و درگیری با مشتریان» هستند که این شرکت برای بازار جهانی به ارمغان آورده است.
خیلی جالب توجه است که کسانی به این شرکت رو میآورند که میخواهند کار دیگران را به قیمت 5 دلار یا بهتر است بگوییم به قیمت 3.92 دلار بعد از کسر سهم شرکت، انجام دهند. بسیاری از آگهیهایی که در وبسایت این شرکت گذاشته میشود مربوط به کدنویسی برای وبسایت است. کسان دیگر طراحی لوگو را پیشنهاد میکنند یا نمونهخوانی متون یا رزومهنویسی را. هزاران نفر به غریبهها 5 دلار میدهند تا مسیر مسائلی را برایشان مشخص کنند که خودشان تنها روبهرو شدن با آن را بسیار مشکل، اضطرابآور یا پیشپاافتاده میبینند. پنجبگیرها خدمات خود را انجام کارهای «بیمعنی» یا «چیزهای نادلچسب» معرفی میکنند اما خدماتی که آنها در آگهیهای خود ارائه میکنند ظاهرا موارد دشواری است؛ مثل طراحی ابزارهای پیشرفته برای کتابخوان «کیندل» در شرکت آمازون یا ابزارهایی که شبکههای اجتماعی را گول بزنند یا حتی یک استراتژی برای تقلب در بازار سهام. من نمونهای را در میان پنجبگیرها دیدم که درمان بیماری «ابولا» را انجام میداد. همه میدانند که بیماری «ابولا» هنوز درمانی ندارد اما چه کسی باور میکند که یکی از افراد پنجبگیر که بیشترین مشتری را در وبسایت «فایور» داشته همین کسی است که پیشنهاد درمان بیماری ابولا را فقط در ازای پنج دلار ارائه میکرده است. کسی که برای این خدماتش 2 هزار و 679 مشتری پیدا شده است.
اما اگر آن سوی قضیه را نگاه کنیم، خود پنجبگیرها از اینکه کارشان مثل بردهها است و پولشان را وبسایت درست نمیدهد و مشکلات دیگر شکایت دارند. آنها از کارکردن ناامید هستند اما کار دیگری هم نمیتوانند گیر بیاورند. پنجبگیرها عملا یک نوع فرهنگ کاری جدید دارند که در دره سیلیکون و بهتدریج در همه اقتصادهای جهان به چشم میآید: کارکردن بیش از اندازه و مدام شبانهروز دویدن و از خواب و خوراک خود زدن برای رسیدن به نتیجه. برای همین است که تبلیغاتی که در مترو هست هم همین مسئله را تاکید میکند و به کارگران و کارکنان میگوید که باید «کننده کار» باشید. به همین دلیل است که در فرهنگ دره سیلیکون، کسبوکار («بیزینس» یا business) تبدیل شده است به شلوغبودن سر افراد («بیزینس» یاbusy-ness ) و کسی موفق جلوه داده میشود که سرش شلوغ باشد و مدام کار کند.
