زیرساختی در زندگی روزمره اما پنهان از چشمها اینترنت اشيا برای چهکسانی سودآور است؟ هر جایی که سرمان را برمیگردانیم، زندگی روزمره ما را با تجربهاي جهانی مواجه ميكند که به وسیله اختراعات حاصل از فناوریهای خیرهکننده نوین در حال زیر و رو شدن است. اما با چه هزینهای؟ در این كندوكاو بلافاصله، همیشگی و آشکار دادههاي حاصل از همهچیز در عصر اطلاعات، چنین کتابهایی ما را وادار خواهند کرد به روابطمان با اشيا، خدمات و فضاهای متصل به شبکههای اطلاعاتی که زندگیهای ما را تعریف میکنند و نیز به همین

بخشی از کتاب: فناوریهای ریشهای: طراحی زندگی روزمره/ ترجمه:آینده نگر
هر جایی که سرمان را برمیگردانیم، زندگی روزمره ما را با تجربهاي جهانی مواجه ميكند که به وسیله اختراعات حاصل از فناوریهای خیرهکننده نوین در حال زیر و رو شدن است. اما با چه هزینهای؟ در این كندوكاو بلافاصله، همیشگی و آشکار دادههاي حاصل از همهچیز در عصر اطلاعات، چنین کتابهایی ما را وادار خواهند کرد به روابطمان با اشيا، خدمات و فضاهای متصل به شبکههای اطلاعاتی که زندگیهای ما را تعریف میکنند و نیز به همین اندازه، به اجماع نظری که در دره سیلیکون وجود دارد و آینده ما را شکل میدهد، دوباره فکر کنیم.
ما همین حالا هم برای مسیریابی و کار کردن در هر جنبه از زندگیهای روزمرهمان به تلفنهای هوشمند وابستهایم. فناوریهایی که در همین مسیر در حال ظهور هستند – از واقعیت افزوده و دستیار مجازی گرفته تا پهپادهای توزیع کالایي كه خودشان خود را كنترل ميكنند و خودروهای بدون راننده – در حال خدمت کردن به ما هستند با این قول که زندگی را آسانتر، همراه با آسایش بیشتر و کاراتر میسازند. چاپ سهبعدی کنترل بیسابقهای را بر شکل و به کار گرفتن مواد برای ما فراهم کرده و به همین ترتیب، زنجیره بلوکهای داده که مثلا در بیتکوین به کار میرود، در هر جنبه از کار ضبط و تبادل ارزش که ما با آن گروهها و اجتماعات خود را سازماندهی میکنیم، انقلاب ایجاد کرده است. و گذشته از همه اینها، الگوریتمهای بسیار پیچیده و دشوار کاملا در پیشزمینه این فناوریها در زندگی روزمره در حال فعالیت هستند، به طوری که اقتصاد ما را تغییر شکل میدهند، اصطلاحات بنیادین سیاست ما را دگرگون میکنند و حتی معناهای انسان بودن را دوباره تعریف میکنند.
این فناوریهای ریشهای با بهره گرفتن موفقیتآمیز از آنها در زندگی روزمره اکنون گزینههایی را مشخص میکنند که در آینده در دسترس ما خواهند بود اما بیشتر ما حتی شروع نکردهایم به فکر کردن درباره اینکه آنها به طور کلی چه معناهایی دارند. فقط به این فکر کنید که آنها چطور مدعی اینچنین جایگاه رفیعی در زندگی ما شدهاند. آنها چطور کار میکنند؟ آنها چه چالشهایی برای ما و نیز برای خود و برای جامعه به وجود میآورند؟ برای پاسخ به این سؤالات باید محیط جدیدی را که فناوری برای ما به وجود آورده و ما با آن احساس راحتی میکنیم، بهتر بشناسیم. باید به فکر کارهایی باشیم که ما را مطمئن سازد در سالهایی که در پیش هستند، ارزشهای ما به همین ترتیب که الان هستند باقی بمانند.
جامعهشناسی تلفن همراه
هر باری که ما یک کار پیشپاافتاده در طی روز انجام میدهیم – در جلویی خانه را باز میکنیم، از خواربارفروشی جنس میخریم يا سوار اتوبوس میشویم – یک تراکنش دیجیتال اتفاق میافتد که تمایل دارد ظاهر مادی نداشته باشد. اگر ما میخواستیم این کارها را به روشهای قبلی انجام دهیم، باید با کلید در را باز میکردیم، به خواربارفروش اسکناس و به راننده اتوبوس بلیت میدادیم اما حالا همه این کارها با امواج رادیویی انجام میشود. و زیرساختی که این امواج را میگیرد و به کارهای مختلف ترجمه میکند، در همه اشيا و فضاهای معمولی اطراف ما نفوذ کرده و کل تعاملات این اشيا و لوازم، تمایل دارند که از چشمها و در نتیجه از فکرها مخفی بمانند.
تلفن همراه هوشمند میتواند یک نمونه خوب از این ماجرا باشد؛ یک تلفن هوشمند درون خود هم دستگاه پخش صوت دارد، هم واکمن، هم رادیوی ترانزیستوری. همه این ابزارهای قابلحمل به این معنی هستند که ما به اخبار و برنامههای سرگرمکننده دسترسی داشته باشیم و شاید این ادعا هم مطرح شود که حباب کوچکی دور ما درست میکنند تا ما بتوانیم این کارها را بکنیم. غیر از اینها، ساعتهایی هستند که دارای صفحه نمایش هستند و ساعت، تقویم و دفترچه قرار ملاقاتها را با هم در خود دارند. کارتهای ورود و خروج و کلیدهای الکترونیکی هم جایگزین ابزارهای فیزیکیای هستند که در گذشته با آنها میشد به فضاهای دارای محدودیت ورود وارد شد.
در زندگی روزمره ما، خیلی از ابزارهای کوچک هم وجود دارند – از برچسبهای الکترونیک که مراقب بچه و حیوانات خانگی هستند تا کارتهای خرید که همه آنها هویت ما را هم شناسایی میکنند. بیشتر این ابزارهای دارای فناوری جدید، هویت ما را به سرعت شناسایی میکنند و ما نیز خیلی به این شناسایی توجهی نمیکنیم. اگر قبلا برای ورود به مکانی یا خرید یا انجام کاری خیلی معمولی، کسی از ما کارتهای شناسایی میخواست خیلی واکنش نشان میدادیم اما اکنون با استفاده از این کارتهای حافظه که در اختیار ماست، عملا همین اتفاق میافتد اما خیلی حساسیتی برای آنها قایل نمیشویم.
چه چیزی از دنیا حذف شده است؟ دفترچه تلفنها و نقشهها، کتابهای راهنما و هرآنچه برای مسیریابی در شهر مورد استفاده قرار میدادیم. و در نهایت، پول حذف شده است که ما قبلا با داشتن آن در جیبمان نوعی آزادی در رفتار و جابهجایی در شهر را به دست میآوردیم بدون اینکه بتوانیم توسط دیگران رصد شویم. همه این ابزارها اکنون جای خود را به یک دوجین صفر و یک دادهاند. نسبت به یک دهه قبل، اشياي خیلی کمتری در جیبهای ما باقی مانده و جایشان را ابزارهاي متصل به فناوری گرفتهاند که یکی از مهمترین آنها تلفن هوشمند است.
حتی گوشیهای تلفن همراه ارزان هم امروزه یک دوربین پشت و یک دوربین جلو دارند. دوربینهای پشت یک لامپ فلاش هم دارند که عموما قادرند با وضوح بالا، تصاویر و حرکتها را ثبت کنند. حتی اگر فاصله کانونی و دیافراگم آنها نیز دارای محدودیت باشد، دوربینهای نسل کنونی میتوانند به اندازهای که لازم باشد تصاویر را ضبط کنند. دوربینهای جلوی گوشیها، کیفیت دوربینهای عقب را ندارند اما برای تماسهای ویدئویی و فراتر از همه، سلفیها کافی هستند.
گوشیهای تلفن همراه هوشمند امروزی این قابلیت را دارند که به وای- فای، بلوتوث، آنتنهای رادیویی و دیگر ابزارهای مخابراتی نیز متصل شوند. یکی از این ابزارها، ارتباط حوزه نزدیک (انافسی) است که با آن دو دستگاه میتوانند در فاصله چند سانتیمتری به هم متصل شوند و برای تراکنشهای معمولی روزمره که در شهر اتفاق میافتد مناسب است. با همین فناوری است که شما میتوانيد با تلفن هوشمند خود پول بلیت اتوبوس را بدهید یا یک فنجان قهوه بخورید. سرانجام باید گفت که در تلفنهای هوشمند، همه این عناصر و ابزارهای مختلف به صورت مجتمع در یک مرکز به شدت به هم متصل جمع میشوند و برق آنها به وسیله یک باتری لیتیومی تامین میشود که به طور متوسط چهار سال عمر میکند و روزی یک بار باید آن را شارژ کرد.
ابزار تلفن همراه در زندگی شهری بسیار به کار ما میآید و میتواند راهنماییهای خیلی خوبی برای ما داشته باشد. شهروندان بیش از گذشته از ابزارهای این وسیله استفاده میکنند و عاشق آن هستند. اما این وسیله همچنین میتواند دیدی به ما به عنوان یک عنصر در شبکه بدهد که کنترلش در اختیار ما نباشد. برای مثال، وقتی که ما از تلفن هوشمند برای مسیریابی استفاده میکنیم، کاری که این ابزار انجام میدهد بسیار پیچیدهتر و غیرقابلفهمتر از چیزی است که با یک نقشه کاغذی انجام میشود و ما به شدت وابسته به این ابزار میشویم. تصور کنید که یک فرد، در وسط مسیریابی خود در شهر، اتصال خود را با شبکه از دست بدهد. برای او چه اتفاقی میافتد؟ گم میشود و تازه میفهمد وابسته به زیرساختی بوده که اصلا به آن توجهی نداشته و آن را نمیدیده است اما این زیرساخت مدام او را رصد میکرده است.
در هر بخشی از این زیرساخت فناوری که ما در آن زندگی میکنیم، لحظه لحظه زندگی ما به وسیله ماهوارهها، خودروهای دوربیندار و سرورهای پردازش و ذخیره داده شناسایی میشود و این زیرساخت به طور خارقالعادهای ناهمگون و ناپایدار است چراکه شبکه عظیمی از ایستگاههای خورشیدی، کابلهای زیردریایی و امواج مایکروویو است که هرکدام به ابزارهای ما متصل هستند. اولین درسی که از قطع اتصال نقشهخوان تلفن همراه میتوان گرفت این است که ما به شدت تحت کنترل زیرساختی هستیم که خبر زیادی از آن نداریم و خیلی از مواقع اصلا آن را حس نمیکنیم.
ما معمولا اين حضور نداشتن کنترل را به عنوان یک امر مضر در نظر نمیآوریم. همزمان با اینکه زیرساختهای فناوری ما را کنترل میکنند، آنها یک نوع مکانیسمهای احساسی مربوط به خودشان به وجود میآورند که با افق احساسات ما متفاوت است اما بر زندگیمان تاثیر میگذارد. وقتی که یکی ما را لایک میکند یا برای پیام ما کامنت میگذارد، همان اتفاقاتی در سیستم اعصاب ما رخ میدهد که قبلا با فعالیتهای اجتماعی و فیزیکی در این سیستم انجام میشد. بنابراین ممکن است که سیستم عصبی ما با این ابزار، تغییر کند و به تدریج به وضعیتی برسد که با فعالیتهای مجازی و ابزارهای فناوری نو تحریک شود و بنابراین کل احساسات و حتی اخلاقیات ما دگرگون شود و جامعه را نیز تحت تاثیر قرار دهد.
تلفن هوشمند باعث میشود که افراد یک جامعه از یکدیگر جدا شوند و به صورت انفرادی کارهای خود را پیش ببرند، هرچند که گاهی بتوانند با ابزارهای ارتباطی جدید با یکدیگر ارتباط داشته باشند. از سوی دیگر، ابزارهای کنترل اطلاعات و رصد ما، باعث میشوند که ما همواره در معرض تصمیمهایی از جانب فناوری باشیم که ممکن است بیش از اینکه برای ما راحتی فراهم کنند، موجب سود بردن شرکتها شوند و در اصل، این شرکتها باشند که در یک جامعه تماما متصل به اینترنت، سودبرنده اصلی هستند، نه شهروندان و انسانهایی که از این ابزار استفاده میکنند.
پوشیدنیهای متصل به اینترنت
در سانفرانسیسکو، یک مهندس جوان آرزو دارد از راه حسگرهایی که ضربان قلب، تنفس و چرخه خوابش را رصد میکنند، زندگیاش را بهینه سازد. در کپنهاگ، یک اتوبوس که دو دقیقه از زمانبندی رسیدن به مکانها و انتقال مسافرانش عقب مانده، به شبکه سیگنالهای ترافیکی شهری علامت میفرستد تا زمان چراغ سبز سه تقاطع بعدی را به اندازه کافی افزایش دهد تا او بتواند به زمان برنامهریزیشده برسد. در شهر داوائو در فیلیپین، یک وبکم غیرقابل نفوذ، بخش مشتریان یک دکه فستفود را رصد میکند و به فرد اجازه میدهد که در تمام رفت و آمدها دقیق شود.
آنچه این وضعیتهای متفاوت را به هم وصل میکند، قدرت دید وسایل متصلشده به شبکه است که اکنون تحت عنوان «اینترنت اشیا» به ما فروخته میشود. مایک کونیافسکی، کارشناس فناوری و یکی از پیشروان این ایده، آن را در قالب وضعیتی توصیف میکند که در آن، «رایانهای شدن و ارتباطات داده در تمام محیط زندگی ما جای گرفته و منتشر شده است». من ترجیح میدهم به این مقوله آنطوری نگاه کنم که واقعا هست: بهرهگیری زندگی روزمره از پردازشهای اطلاعاتی.
با اینکه اغلب میتواند اینطور احساس شود که چنین بهرهگیریای با سرعتی که خودش مشخص میکند پیش میرود، اما بلندپروازیهای روشنی در هر جا و هر زمانی از سیر اینترنت اشیا پدیدار شده است. اینترنت اشیا یک فناوری واحد نیست. همه آن چیزهایی که وسایل، خدمات، بازاریابیها و تلاشهای گوناگون را به همه وصل میکنند، درگیر یک هدف نهایی هستند که آنها برایش کار میکنند: رایانهای کردن دادهها که میتواند برای اندازهگیری و کنترل جهان پیرامون ما مورد استفاده قرار بگیرد.
هر وقت که یک پروژه اینچنین طرحهای باشکوهی برای زندگی روزمره ما دارد، برای ما حیاتی است که بپرسیم چه ایدههایی زیربنای آن را تشکیل میدهند و این پروژه به منافع چه کسانی خدمات میکنند. با اینکه اینترنت اشیا کیفیت آشکارا گل و گشاد و بیشکل را حفظ میکند، ما میتوانیم با نگاه کردن به چگونگی ظاهر شدن آن در سه مقیاس، خیلی مشخصتر بفهمیم که این پدیده با چه اموری درگیر است. این مقیاسها عبارتاند از بدنهای ما (جایی که با تلاش برای استفاده از اینترنت اشیا به «خودِ کمیشده» ارجاع داده میشود)، خانههای ما («خانه هوشمند») و فضاهای عمومی ما («شهر هوشمند»). هریک از این نمونهها، جنبهای متفاوت از چالش ما با اینترنت اشیا را روشن میکند و هرکدام چیزی مشخص برای درس گرفتن ما دربر دارد.
خدمتکار جمعکننده اطلاعات
در شخصیترین مقیاس، اینترنت اشیا به شکل حسگرهای زیستسنجی قابل پوشیدن دیده میشود. سادهترین این حسگرها، گامشمارهای دیجیتال متصل به شبکه است که قدمها را میشمارد، فاصلهای را که یک شخص پیموده است محاسبه میکند و تخمینی از میزان کالریهایی که در این فعالیت سوزانده ارائه میکند. مدلهای بسطیافتهتر این حسگرها، ضربان قلب، نفسها، دمای پوست و حتی تعریق را محاسبه میکنند.
اگر هدف ابزارهای زیستسنجی قابل پوشیدن مثل «فیتبیتس» و ساعت اپل، از لحاظ نظري تحت کنترل گرفتن خود باشد، بهرهگیری محیطهای داخلی از تولیدات و وسایل متصل به شبکه مشابه، مایل است که دست به کاری بسیار متفاوت بزند: آسایش ما. هدف چنین تلاشهایی برای ساختن «خانه هوشمند» این است که با خرید یک وسیله، فاصله بین داشتن یک خواسته و برآورده شدن آن خواسته را میانبر بزند.
همین حالا، نمونه کامل این چنین اتفاقی، ابزاري است که به وسیله شرکت «آمازون» فروخته میشود و به نام «دَش باتن» شناخته میشود. بسیاری از ابزارهای اینترنت اشیا، بیشتر از اشیایی معمولی که دارای قابلیت اتصال به شبکه نيز باشند نیستند. اما «دش باتن» چیزی به وضوح متفاوت است؛ یک شیء در جهان که بدون اینترنت نمیتوانست وجود داشته باشد. من نمیتوانم بهتر از توصیف خود شرکت آمازون، از این شیء شگفتانگیز صحبت کنم، بنابراین آن را اینجا تکرار میکنم: «دش باتن آمازون یک ابزار متصل به وای- فای است که با فشار دادن یک دکمه چیزهایی را که شما دوست دارید ضبط میکند. برای استفاده از دش باتن، به سادگی اپلیکیشن آمازون را از «اپل اپ استور» یا «گوگل پلی استور» دانلود کنید. سپس وارد حساب کاربری آمازون بشوید، دش باتن را به وای – فای وصل کنید و محصولی را که میخواهید ضبط کنید انتخاب کنید. وقتی که به اینترنت وصلید، یک فشار روی دش باتن به طور خودکار دستور شما را انجام میدهد.»
به عبارت دیگر، ابزارهای الکترونیکی با یک کاربرد واحد که هرکدام به یک چیز مخصوص وصل بودند در این ابزار با هم تجمیع شدهاند. بنابراین شما یک دکمه دش باتن را فشار میدهید، مثلا روی غذای حیوانات، پودر لباسشویی یا یک بطری آب و به طور خودکار همه سفارشهای شما در فروشگاه آمازون به صورت یک محموله با هم تجمیع میشود.
من برای یک لحظه هم نمیخواهم ارزش چنین محصولی را پایین بیاورم برای افرادی که والدین سالمندی دارند که از آنها مراقبت میکنند یا بچههایی دارند که باید در طول روز از آنها مراقبت کرد یا برای کسانی که برای عمل ساده پیاده شدن از ماشین و خرید کردن بسته غذای گربه باید یک ساعت وقت بگذارند. اما سودی که تكتك اين مشتریان حاصل میکنند به ندرت قابل مقایسه با آن چیزی است که آمازون به دست میآورد. مطمئنا، شما بدون این ابزارها هم هرگز غذای گربه تمام نمیکردید. اما آمازون از زمان و مکان نیازهای شما و نیز میزان تناوب و حجم آن نیازها داده جمع میکند و این دادهها دارای ارزش هستند. اینها یک نوع دارایی هستند و شما میتوانید مطمئن باشید که آمازون از این دادهها، از خیلی از راهها و موقعیتهایی که شما به آن اجازه دادهاید، بهرهگیری خواهد کرد. یکی از این موارد این است که آمازون از دادهها برای تعیین مدلهای رفتاریای استفاده خواهد کرد که با وضوح زیادی تمایلات ما را نشان میدهند و بنابراین در آینده، برای به دست آوردن سود بیشتر این تمایلات را هدف قرار خواهد داد.
به همین ترتیب، هدف ابزارهایی مثل «دش باتن» این است که کاربر اجازه بدهد نقل و انتقالات پول توسط او رصد شود، بدون اینکه کمترین خودآگاهیاي به اتفاق داشته باشد. وقتی که کاربر با زدن انگشت روی صفحه نمایش تلفن همراه یا تبلت خود سفارشی میدهد، آگاهی کمی نسبت به رصد شدن دادههای نقل و انتقال پولش در آمازون دارد. دادههایی که صنایع آن را «مکالمه» مینامند، به آشکارترین وضع ممکن بیوقفه تولید میشود: با هر تیک زدن محصول در سایتهای اینترنتی یا هر پر کردن فرمهای اینترنتی، درصد کاربرانی که به دام میافتند افزایش مییابد. هرچقدر تعداد مراحل خرید اینترنتی و نقل و انتقال آنلاين پول کمتر باشد، بیشتر احتمال دارد که مردم پول خود را به این طریق خرج کنند.
تولیدکنندگان ابزارهای هوشمند، مشتاق درآمد بالقوه حاصل از فتح کردن محیطهای داخلی زندگی افراد، به تلاش برای حذف کردن مراحل خرید ادامه میدهند و در آرزوی این هستند که یکی از محصولات متصل به اینترنت آنها، مثل تلفن هوشمند، به یکی از ابزارهای اساسی زندگی روزمره مردم تبدیل شود. تلاش اخیر صنایع فعال در حوزه فناوری برای رفتن به سمت «خانه هوشمند» به سادگی آخرین نسخه از این تمایل است.
همین حالا، این استراتژی حول فناوری به اصطلاح «سخنگوهای هوشمند» متمرکز شده است که اولین نسل از آنها اکنون در بازار در دسترس است. این محصولات شامل «آمازون اکو» و «گوگل هوم» میشود که از هریک از آنها انتظار میرود در نقش مرکز فرماندهی محیط داخلی خانههايي را که متصل به شبکه هستند کار کنند. «آمازون اکو» یک استوانه ساده است، در حالی که «گوگل هوم» یک بیضی پخ است. اما شکل فیزیکی آنها که شبیه به بلندگو است نامرتبط به نظر میرسد چراکه وظیفه اصلی آنها کارکردی مثل یک «دستیار مجازی» برای یکپارچه کردن کنترلهای دیجیتال ابزارهای مختلف در خانههای امروزي است؛ کنترل ابزارهایی از چراغها و سرگرمی گرفته تا سیستمهای ایمنی، گرمایش، سرمایش و تهویه خانهها.
شرکتهای «گوگل»، «مایکروسافت»، «آمازون» و «اپل»، هرکدام این دستیارهای مجازی خود را عرضه کردهاند که همه بر پایه فناوری تشخیص کلام با زبان طبیعی کار میکنند. بیشتر آنها دارای نام، صدا و شخصیتهای زنانه هستند، از قرار معلوم بر پایه تحقیقاتی که نشان دادهاند کاربران همه جنسیتها ترجیح میدهند با یک زن در تعامل باشند. شرکت اپل دستیار خود را «سیری» نامیده و مطابق گزارشها، به زودی آن را به بازار عرضه خواهد کرد و نیز آمازون آن را «الکسا» و مایکروسافت آن را «کورتانا» نامیده، در حالی که دستیار مجازی شرکت گوگل خیلی ساده «گوگل» نامیده شده است.
دستیاران مجازی
در نگاه اول، چنین ابزارهایي به اندازه کافی بدون آسیب به نظر میرسند. آنها با حوصله و ساکت در محیط پیرامونی در دسترس ما مینشینند و ما فقط وقتی با آنها حرف میزنیم که لازمشان داشته باشیم. اما وقتی که ما آنها را با دقت بیشتری ارزیابی میکنیم، تصویر مشکلدارتری ظاهر میشود.
دستیار گوگل به این ترتیب کار میکند: شما به او اشاره میکنید که غذای ایتالیایی دوست دارید و مطابق یک مقاله در نیویورک تایمز که در اینباره منتشر شده، «این دستیار گوگل چند پیشنهاد به شما درباره رستورانهای ایتالیایی که از اپلیکیشن «اوپن تیبِل» آنها را پیدا کرده، میدهد».
این مثال نشان میدهد با اینکه انتخابهای این دستیارهای مجازی به ما بیطرف نشان داده میشوند، اما آنها بر پایه فرضیات خودسرانهای کار میکنند که بسیاری از ما باید از خود سؤال کنیم که آیا ما درباره این فرضیات به خوبی تحقیق کردهایم یا نه.
برای مثال، باید به سراغ رستورانها و مردم رهگذر جلوی خانهتان بروید و از آنها بپرسید که درباره اپلیکیشن «اوپن تبیل» چطور فکر میکنند و بعد در عوض، درخواهید یافت که استفاده از این رستوران به آسایش و راحتی شما کمک نمیکند و حتی اوضاع را برای شما بدتر هم خواهد کرد. خواهید دید که طبق اعلام وبسایت «سیریِس ایتس»، رستورانهای «اوپن تیبل» از یک نوع سیستم رزرو استفاده میکنند که باید برای این نوع رزرو کردن، حتما از سختافزار و نرمافزار مشخصی که «اوپن تیبل» ارائه میکند استفاده کند. به عبارت دیگر، با این انحصار در استفاده از یک وسیله برای رزرو کردن میز، شرکت «اوپن تیبل» مالک تمام دادههایی میشود که به این ترتیب از سوی مشتریانش تولید میشود. شما همچنین درخواهید یافت که «اوپن تیبل» از هر میزی که در برای شما رزرو میشود پولی نیز دریافت میکند که در شبهای شلوغ رستوران، به رقم قابلتوجهی میرسد.
به همین دلیل، رستورانهای کوچک وظیفهشناس با پذیرش رزرو تلفنی، سیستم «اوپن تیبل» را دور میزنند. اما برعکس، دستیار خانگی گوگل به طور پیشفرض رزرو رستوران را به طور غیرملموسی از طریق «اوپل تیبل» انجام میدهد و استفاده از این خدمات را به یک کار معمول تبدیل کرده است. اما استفاده از اين سيستم رزرو شايد براي شما به اندازه يك رستوران كوچك مرغوب، مطلوب نباشد.
این امر اتفاقی صورت نگرفته است. این امر منعکسکننده ارزشگذاری، اولویتدهی و عقاید از پیش موجود نزد افرادی است که دستیار خانگی گوگل را ابداع کردهاند. در سراسر این صنعت، به طور چشمگیری، گروهی یکدست از طراحان و مهندسان برای ابداع این وسایل حضور دارند. اما مهمتر از سطح تشابهی که آنها با یکدیگر دارند، این است که چقدر آنها با افراد دیگری خارج از این صنعت تفاوت دارند.
ابزارهای مربوط به اینترنت اشيا عموما از سوی افرادی پذیرفته میشود که در زندگی روزمره خود به طور کامل جذبِ خدماتی مانند «اوبر»، «اِیر بی ان بی» و «اپل پِی» شدهاند؛ اين اتفاق در دورانی رخ ميدهد که آمار موسسه نظرسنجی «پیو» که در واشنگتن واقع است، میگوید درصد قابلتوجهی از جمعیت هرگز از این خدمات استفاده نکردهاند یا حتی اسم آنها هم به گوششان نخورده است. برای کسانی که این ابزارها را طراحی میکنند، اینها محصولاتی معمولی و طبیعی هستند و بنابراین، در طول زمان، آنها این ابزار را برای دیگران به ابزاری معمولی تبدیل میکنند.
چالشهای دیگری هم در این شیوه برخورد با اطلاعات شبکهایشده ظاهر میشود. برای مثال، برای یک کاربر دشوار است که تعیین کند آیا گزینههایی که به او از سوی یک دستیار مجازی پیشنهاد میشود، حاصل آن چیزی است که اهالی این صنعت به آن درآمد «تدریجی» میگویند یا نه. درآمد تدریجی چیزی است که به طور قانونی از نتایج موتورهای جستوجو حاصل میشود این جستوجوها، نتایج خود را به صورت پولی طبقهبندی میکنند. اما مشکل اصلی با دستیار مجازی این است که آنها شیوهای را در جهان ترویج میکنند که به معنای دقیق کلمه خودخواهانه است؛ یعنی کاربران را گریزان میکنند از اینکه ناامید از ارضای میلشان مدتهای طولانی در انتظار بنشینند و حتی کمتر برخوردی انتقادی داشته باشند از روندهایی که چنین نتایج بیحاصلی برای خشنودی آنها در پی دارد.
دستیاران مجازی در حال شنیدن هر چیزی هستند که در حضور آنها بازگو میشود و در همه اوقات این کار را انجام میدهند. یک ابزار حساس به صدا، به طور مداوم توجهش به دستورهايی است که هنگام فراخواندن آنها و حرف زدن با آنها، تشخیص داده میشوند. با این شیوه، آنها قادر به برداشت دادههایی خواهند بود که ممکن است برای پالایش توسط تبلیغات هدفمند مورد استفاده قرار بگیرند، یا برای دیگر اهداف تجاری که تنها زمانی کشف میشوند که وضعیت و روشی که با آن و در آن کار میکنند به طور عمیق ارزیابی شوند. در اینجا منطق عملیات، ذخیره کردن اطلاعات تا حد امکان است: توجه داشته باشید که شرکتهایی مثل «آمازون» و «گوگل» شاید به خوبی هرچقدر که بتوانند اطلاعات را کندوکاو و جذب میکنند، چون هیچکس نمیداند آنها در آینده چه ارزشی خواهند داشت و از آنها چهچیزهای ارزشمندی به دست خواهد آمد.
این کار وضعیت را ممکن است به وضعیتی کمدی تبدیل کند و ربطی به این ندارد که افراد از چه دستیار مجازیاي برای شبکهای کردن محیط داخلی خانههایشان استفاده میکنند. چنین داستانهایی میتواند ماجراهایی هشداردهنده محسوب شود: یکی از شناختهشدهترین این داستانها زمانی مطرح شد که شبکه رادیویی ملی امریکا، ماجرایی را درباره دستیار مجازی شرکت «آمازون» به نام «آمازون اکو» روی آنتن برد و شاهدهای مختلفی در آن برنامه حضور پیدا کردند و در نهایت اینطور تفسیر کردند که دستیارهای مجازی اکو که متعلق به مخاطبان برنامه بوده، باعث آشفتگی و بینظمی در محیطهای داخلی خانههای افراد شده است.
یک لحظه این سؤال را درباره سودهای نامتناسب دستیارهای مجازی برای سازندگان آنها و کاربران، پیش روی خود قرار دهید؛ این ایده که شما به عنوان کاربر با استقبال از دستیار مجازی آسایش کمی به دست میآورید، در صورتی که تولیدکنندگان این ابزار هرچیزی را درباره زندگی شما جمعآوری میکنند – همه دادههای مربوط به زندگی شما و نيز ارزشهای ناشی از آن را. اجازه بدهید خيلي ساده چيزي را ارزیابی کنیم که با این ایدئولوژیِ آسایش که روی اینگونه پذیرش اینترنت اشيا تاکید میکند از دست میرود. آیا محدودیتهایی که برای ما در زندگی در جهان بدون اتصال به اینترنت پیش میآید اینقدر طاقتفرسا است؟ آیا واقعا اینقدر سخت است که وقتی به خانه میرسید کمی صبر کنید تا فر اجاق گاز شما گرم شود؟ و آیا ارزش دارد اینهمه اطلاعات را ارائه بدهید، تنها برای اینکه بتوانید اینطور از راه دور کارها را انجام بدهید؟
شک به شهرهای هوشمند
بسیاری از ما تا حالا آگاه شدهایم از اینکه تلفنهای همراه ما پیوسته در حال جمعآوری اطلاعات از این هستند که چه فعالیتهایی انجام میدهیم و کجاها هستیم. اما ما تمایل داریم نسبت به سطح توانایی جمعآوری اطلاعات از سوی ابزارهای امروزی که در خیابان ما را رصد میکنند نسبتا بیاعتنا باشیم. اینچنین پیشرفتهایی اغلب به عنوان «شهر هوشمند» شناخته میشود. اگر بلندپروازی پشت سر ابزاریسازی بدن نوعی آشکار از تسلط بر خود است و در قالب آسایش در خانهها ظاهر میشود، بلندپروازی در مرکز شهرهای هوشمند چیزی نیست جز کنترل – میل رسیدن به کارایی بیشتر در استفاده از فضا، انرژی و دیگر منابع.
طیف گستردهای از ابزارهای جمعآوری اطلاعات که به صورت شبکهای به هم متصل هستند، بیشازپیش در فضاهای عمومی در حال بهرهبرداری هستند. این ابزارها شامل دوربینهای مداربسته، ماشینهای تبلیغاتی و بازاریابی مجهز به حسگرهای زیستسنجی و سیستمهای موقعیتیاب در اندازه میکرو است که به عنوان «دستگاه هدایت رادیویی» مشهورند و سیگنالهایی را ارسال میکنند که برای محصولات و خدمات نزدیک ما اطلاعات تولید میکنند و این ابزارهای کنارِ ما، بر اساس این اطلاعات تصمیمگیری میکنند.
تصویری که برای ما باقی مانده این است که ما با ابزارهايی محاصره شدهایم که به شدت در حال کشیدن اطلاعات به درون خودشان هستند، حتی از هر متر مربع از یک پیادهروی ظاهرا پیشپاافتاده جمع اطلاعات بسیار زیادی برای کاربردهای مختلف جمعآوری میشود و هیچکس هم هنوز نمیداند که این اطلاعات برای کدام کاربردها به درد خواهند خورد. این مقیاس از فعالیت جمعآوری اطلاعات با روشنترین تمرکز ممکن روی سوژهها به وسیله ایدئولوژی اینترنت اشیا هدایت میشود.
محکمترین و آشکارترین ساختار این ایدئولوژی در تعریف شهر هوشمند که به وسیله یک ژورنال تبلیغاتی برای مسکن توسط شرکت مهندسی «زیمنس» ارائه شده آمده است: «چند دهه بعد، شهرها بیاندازه خودگردان خواهند شد و در آنها به طرز هوشمندانهای سیستمهای فناوری اطلاعات کار خواهند کرد که از عادتهای کاربرانشان و مصرف انرژی آگاهی کاملی خواهند داشت و بالاترین سطح خدمات را فراهم میکنند… هدف چنین شهری این است که از طریق سیستم خودگردان فناوری اطلاعات، بالاترین حد نظارت و کنترل را روی منابع داشته باشد.»
پشت همه این امور یک موضع فلسفی یا حتی یک جهانبینی هست: اینکه جهان از اساس قابل فهم است، محتویات آن قابل شمارش است و روابط این محتویات این ظرفیت را دارند که به طور معنیداری در یک سیستم فنی کدگذاری شوند، بدون اینکه در آنها خطا یا انحرافی صورت پذیرد. همانطور که برای امور شهری نیز رخ داده، عملا این استدلال ارائه شده که فقط و فقط یک راهحل برای هر نیاز مشخص وجود دارد و این راهحل میتواند از طریق عملیات یک سیستم فنی که دارای ورودیهای صحیحی است، به صورت الگوریتمی وارد سیستم شود. این راهحل چیزی است که میتواند در قالب سیاستگذاری عمومی بدون اینکه با انحراف مواجه شود کدگذاری شود. (این نکته ناگفته اما خیلی روشن در اینجا باقی میماند که این پیشفرض است که هر سیاستگذاریای که به این طریق وارد سیستم میشود، با شفافیت، به طور بیطرفانه و به نوعی آزاد از حوزه سیاسی به کار گرفته خواهد شد.)
هر جنبه از این استدلال قابلتشکیک است. شاید روشنترین مورد آن، این ادعا باشد که هرچیزی اساسا به طور کامل قابلفهم است، با این حال، حسگرهایی که به تمام و کمال در یک شهر مورد استفاده قرار میگیرند، تنها میتوانند اطلاعات و دادههایی را ضبط کنند که قابلیت ضبط شدن دارند. به عبارت دیگر، آن حسگرها توانایی این را ندارند که هر قطعه از اطلاعاتی را که برای فرمول سیاستگذاری شهری لازم است جمعآوری کنند.
مسئله دیگر این است که انحرافات ناشی از وجود تعداد زیاد عاملهای انسانی دخیل، باعث میشوند که دادههایی که جمعآوری شدهاند رنگی خاص به خود بگیرند. یک افسر پلیس که تحت فشار «ارائه آمار» است، شاید روی نقض قانونهایی که به طور معمول از آنها چشمپوشی میکند تمرکز زیادی بکند، در حالی که برعکس، فرمانده او در حوزه استحفاظی خود تحت فشار اینکه نشان دهد شهر امنتر از هر موقع دیگری است، ممکن است در جهتی مخالف، یک جنایت عمده را به عنوان یک بزه ساده طبقهبندی کند. این پدیدهای است که خیلی از افراد مختصص آن را به عنوان «کاهش آمار جنایت» میشناسند و این اتفاق بهویژه هنگامی رخ میدهد که مشوقهای مالی یا دیگر مشوقهای ارائهشده به یک نهاد، بستگی داشته باشند به اینکه آن نهاد به آستانه عملکرد مشخصی رسیده باشد.
همچنین استدلالی که برای شهرهای هوشمند ارائه شده، سؤالهایی درباره تفسیر اطلاعاتی که الگوریتمها و سیستمهای این شهرها مورد استفاده قرار میدهند پیش میآورد. شواهدی که از عملکرد شهرهای هوشمند به دست آمده، نشان میدهند که این شهرها طوری عمل میکنند که انگار نوعی آمار متکی به خود وجود دارد با این پیشفرض که هر عملی که از ما سر میزند یک سیگنال دارد و این سیگنال دارای معنی مهمی است و این سیگنال میتواند تشخیص داده شود و معنیاش مشخص شود و این معنی از راه دور به وسیله یک سیستم خودگردان مورد استفاده قرار بگیرد، بدون اینکه هیچ احتمال خطایی درباره آن لحاظ شود. بیشترین شواهد این شیوه عملکرد ماشینی، این اعتقاد را پیش میکشد که هیچ تفسیر خاصی در استفاده از هر دادهای که به این ترتیب از جهان استخراج شده، لحاظ نمیشود.
اما داده فقط داده «محض» نیست و زاویه نگاه سیاسی به اثر رسیده و تصمیمهای دارای منفعت برای گروه خاص، جلای عینیت علمی را مات میکند. حقیقت این است که دادهها بسته به اینکه چطور جمعآوری میشوند، به راحتی میتوانند جهتدار شوند. سطح آلودگی هوا در یک نقطه مفروض میتواند با چند متر تغییر ارتفاع حسگری که اطلاعات را جمعآوری میکند، متفاوت باشد. میزان پذیرش خطرناک بودن یک محله میتواند با کمی تغییر در نظام طبقهبندی بهکاررفته در دستهبندی جرایم گزارششده، متفاوت شود. و هر کسی که تا به حال در زمینه افکارسنجی کار کرده باشد، میداند که چطور نتایج این کار نسبت به دقیق بودن لغات یک پیمایش حساس است.
ادعای بزرگ آگاهی «کامل» با در نظر گرفتن واقعیت آشفته سیستمهای پردازش اطلاعاتی که همه ما میشناسیم، تکتک افراد و نهادهایی که از این اطلاعات استفاده میکنند و در سطحی وسیعتر، جهانی که ما تجربه میکنیم، غیرقابل حصول به نظر میرسد. در واقع، حیرتآور به نظر خواهد رسید اگر هر مهندس باتجربهای اینچنین با بیاحتیاطی ادعا کند که یک سیستم محاسباتی و رایانهای، بدون توجه به میزان قدرت آن، کامل است.
این نکته که فقط و فقط یک راهحل برای مسائل شهری وجود دارد نیز عمیقا تعجبآور است. شهرها تشکیل شدهاند از افراد و جوامعی که هرکدام اغلب اولویتهایی دارند که با یکدیگر رقابت میکنند و غیرممکن است که همه این اولویتها در یک زمان به طور کامل برآورده شوند.
حتی اگر چنین راهحلی هم وجود داشته باشد، باید بتواند به طور الگوریتمی وارد یک سیستم اطلاعاتی شود که این امر نیز نامعقول است. مطابق ادعای این استدلال، فرض کنید که یک فرمول کلی برای تعادل بخشیدن به نیازهای تمام مناطق شهری که با یکدیگر رقابت دارند وجود داشته باشد. اسباب آسایش خواهد بود اگر این راه طلایی بتواند به طور خودکار و پیوسته تعیین شود. اما وارد کردن یک مدیریت شهری گسترده به داخل تنها یک ابزار الگوریتمی به نظر میرسد میزان بیش از اندازهای از مسئولیت را به دوش نویسنده آن الگوریتم میاندازد.
اگر فرمولهای پشت سر این دیدگاه به شهرهای هوشمند آینده، چیزی مثل فرمولهایی باشد که در نسلهای فعلی شهرهای هوشمند و مدلهای رایانهایشده به کار میروند، تصمیماتی که به تغییر زندگی انسانها میانجامد، به تعاملاتی تقلیل خواهد یافت که به اندازه کافی درست تعریف نشدهاند و بر مبنای ارزشهای شخصی قرار دارند. خروجی تولیدشده به وسیله روندهای چنین سیستمهایی ممکن است به تصمیمهایی نهچندان هوشمندانه منجر شود، آن هم در محیط پیچیدهای که در برابر محاسبه شدن به طور مستقیم مقاومت میکند و شناخت این محیط پیچیده خیلی سختتر از شناخت ساده مسائل با استفاده از یک سری فیلترهای ارزشی است: برای مثال، سرعت راه رفتن در میان شهروندان به عنوان شاخص سرعت زندگی شهری در نظر گرفته میشود و مثلا تعداد درخواستها برای ثبت اختراع به عنوان شاخص نوآوری در نظر گرفته میشود و غیره. در حالی سرعت زندگی شهری یا نوآوری دارای شاخصهای بسیار پیچیدهتری از این عوامل ساده است.
خیلی ساده میتوان گفت که باید بفهمیم که خود ساختن یک الگوریتم که بخواهد توزیع منابع شهری را هدایت کند، یک عمل سیاسی است. و دستکم برای زمانه فعلی، در هیچ جایی از ادبیات کنونی شهرهای هوشمند، این طور ذکر نشده است که الگوریتمها یا طراحان آنها به طور معمول باید دارای مسئولیت دموکراتیک باشند و برخی مسائل و معیارها و ضوابط را رعایت کنند.
و در نهایت، خیلی سخت است باور کنیم هر یافتهای از این دست، به طریقی وارد سیاستگذاری عمومی میشود که از موضوعات سیاسی رها باشد. آن توصیههایی در سیاستگذاری که وارد مدلهای رایانهایشده میشوند و آنها را به پیش میرانند، خیلی به ندرت به اندازه تخصیص منابعی که بدون سازگاری با سیستمهای رایانهای انجام میشوند، از نظر حساسیتهای سیاسی مورد سؤال قرار میگیرند. نتایج ناراحتکننده این سیستمها ممکن است پنهان نگه داشته شوند، به طور مستبدانه به وسیله عاملهای تصمیمگیری که وزن زیادی پیدا کردهاند کنار گذاشته شوند یا به سادگی اعتنایی به آنها نشود.
آن طور که اکنون روشن شده است، ادعای کارایی کامل که در بیشتر اظهارنظرهایی که درباره شهرهای هوشمند میشود وجود دارد، با همه آنچه ما میدانیم درباره شیوهای که سیستمهای فنی کار میکنند قابل مقایسه نیست. معماران شهرهای هوشمند در فهم واقعیت قدرت موفق نبودهاند؛ واقعیتی که عبارت است از توانایی نخبگان برای جلوگیری از مسیرهایی در سیاستگذاری که در راستای منافع آنها نیست. این عقیده تکنوکراتیک که به تحلیل دادههای حاصل از خروجی حسگرها این اجازه داده خواهد شد که در سیاستگذاری شهری دخالت کند، در بهترین حالت یک عقیده معصومانه است. در بدترین حالت نیز، این اعتقاد درسهای تاریخ را نادیده گرفته است.
بنابراین، بله: اینترنت اشيا بسیاری از فرصتهای جدید را ارائه میکند و میتواند به قدری ابله باشد که این فرصتها را از دسترس ما خارج کند و به دیگران بدهد. اما ما همچنین باید هوشمندی به خرج بدهیم و به کل این حوزه با شک و تردید نزدیک شویم و بهویژه در برابر تلاشهایی که شرکتها برای جمعآوری دادههای هرچه بیشتر درباره زندگیهای ما به خرج میدهند مقاومت کنیم؛ بدون توجه به میزان راحتی، آسایش و خودمختاریای که به ما گفته میشود این شرکتها برای ما فراهم میآورند.