پیشبینیهایی درباره اتحادهای غیررسمی، نسخههای نوین سرمایهداری و زوال نهادها
بخوانید تا ببینید چرا در آینده جهان، کشورها با هم قطع رابطه نمیکنند و اتحادهای آسانگیرانهتر جای تفکرهای دوقطبی را میگیرند.
ترجمه فرزانه سالمی/ آینده نگر/ سارانگ شیدور/ منبع:استراتفور
*استاد دانشگاه تگزاس و تحلیلگر ارشد بینالمللی در موسسه استراتفور
دهههاست که امریکا نفوذ خود در نقاط مختلف جهان را همیشگی و بیرقیب فرض میکند. اما این روزها بر کسی پوشیده نیست که اوضاع به سرعت در حال تغییر است. آن نظم جهانی که برای مدت درازی همه کفهها را به نفع غرب سنگین کرده بود حالا با اتحادهایی نانوشته از سمت شرق مواجه است و امریکا نیز دیگر چارهای جز پذیرش آنها نمیبیند. قدرتهایی مثل چین و روسیه در مقابل امریکا به قطبهایی مهم بدل شدهاند و به دنبال حیاطخلوتهایی در سراسر دنیا برای خود هستند. پرسشی که حالا مطرح میشود این است که آیا این شکاف شرق و غرب خود را در آینده به شکل رقابتی طبیعی در عرصه ژئوپلیتیک به نمایش خواهد گذاشت یا اینکه به دوران دوقطبی جنگ سرد شباهت خواهد یافت؟
در ظاهر اینطور به نظر میرسد که توازی چندانی با دوران جنگ سرد وجود ندارد. از یک سو قدرتهایی مثل چین و روسیه دیگر ایدئولوژی خاصی را به نقاط دیگر جهان صادر نمیکنند و از سوی دیگر، امریکا در حال حاضر اکثر اتحادهای مورد نظر خود را به صورت رسمی شکل میدهد و وفاداری متحدانش دائم در حال تغییر نیست. در عین حال، نسخههای مختلفی از سرمایهداری در کشورهای دنیا جواب داده و باعث ادغام موثر در اقتصاد جهانی شده است. در ضمن، برخلاف دوران کمونیسم به نظر نمیرسد که چین و روسیه منافع مشترک خیلی زیادی داشته باشند و حتی تضاد منافع در موارد زیادی بین آنها دیده میشود.
اما این فقط یک نگاه سطحی است. شکاف بین شرق و غرب در جهان امروز را باید از زوایای دیگری دید. روسیه و چین به صورت رسمی متحد نیستند اما تقریبا در بسیاری از موضوعات مهم امنیتی امروزی با هم مواضع مشابهی دارند. هردو در ابتدای مداخله نظامی ناتو در لیبی در سال ۲۰۱۱ موضعی بیطرف و سپس مخالف اتخاذ کردند. هردو نسبتا مواضع مشابهی در مورد مناقشه سوریه داشتهاند. هردو در باب حل و فصل بحران شبهجزیره کره پیشنهاد دادهاند که برنامه موشکی و هستهای کره شمالی به حال تعلیق دربیاید اما در مقابل، مانورهای نظامی مشترک کره جنوبی و امریکا نیز متوقف شود. هم روسیه و هم چین به شدت با لغو توافق هستهای ایران مخالف هستند. هردوی آنها به شدت با استقرار سیستمهای دفاع موشکی امریکا در اروپای مرکزی و آسیا مخالفاند. آنها همچنین به دکترین امریکا مبنی بر اینکه «مداخله نظامی عملا مسئولیتی است که برای حفاظت از متحدان خود به عهده داریم» انتقاد دارند. این نزدیکی مواضع سیاسی در حدی بود که حتی در شرایطی که کشورهای غربی از عملکرد روسیه در اوکراین انتقاد میکردند، چین موضعی علیه روسیه نگرفت.
مواضع روسیه و چین در عرصه دفاعی نیز ظاهرا شباهت زیادی دارد. این دو کشور مانورهای نظامی مشترکی را در مناطقی نامعمول مثل دریای بالتیک و مدیترانه صورت دادهاند و حتی آبهای مورد مناقشهای مثل دریای ژاپن و دریای چین جنوبی هم از این مانورها کنار گذاشته نشدهاند. معاملات اسلحه بین دو کشور چین و روسیه نیز در حال افزایش است. فروش سلاحهای روسی به چین از سال ۲۰۰۲ رو به افزایش گذاشت و در سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۳ کاهش یافت اما حالا دوباره رو به اوج است. روسیه همچنین پیچیدهترین سیستمهای خود مثل هواپیمای اسیو ۳۵ و نیز سیستم موشکی زمین به هوای اس ۴۰۰ را به همسایه آسیایی خود فروخته است.
روسیه و چین در عین حال در سالهای اخیر معاهدات بزرگ زیادی در عرصه انرژی با یکدیگر به امضا رساندهاند. نفت روسیه سهم فزایندهای از انرژی مورد نیاز چین در سالهای اخیر را تشکیل داده و در سال ۲۰۱۶ میلادی روسیه به بزرگترین تامینکننده نفت چین تبدیل شد. در مقابل، چین هم سرمایهگذاریهای قابل توجهی را در صنعت نفت روسیه آغاز کرده و بانکهای دولتی چین نیز در حال تامین هزینه خط لولههای بین دو کشور هستند. پکن همچنین اخیرا سهم بزرگی را در روسنفت -غول نفتی روسیه- در کنترل خود گرفت. صادرات گاز طبیعی روسیه – از جمله گاز طبیعی مایع یا همان الانجی- به چین نیز در حال افزایش است. این اقدامات همگی ریشه در یک استراتژی بزرگ دارند: روسیه و چین دارند یکدیگر را در امضای توافقنامههای انرژی و سرمایهگذاریهای بزرگ در اولویت قرار میدهند؛ چون میخواهند وابستگی خود را به مناطقی که امریکا بر آنها غلبه دارد کاهش بدهند.
روسیه و چین به خاطر ذخایر عظیم انرژی و نیازهای عظیم صنایع دفاعی خود قادر هستند چالشی همیشگی را پیش روی امریکا بگذارند. اما هردوی آنها تلاش کردهاند این چالش را به حوزههای مالی و پولی نیز بکشانند. روسیه و چین درواقع میخواهند خود را از نظم بینالمللی تجارت و امور مالی که غلبه دلار را به همراه دارد، خارج کنند. چین حتی موفق شده که تا حدی از سیستم سوئیفت معاملات بانکداری جهانی خارج کند و این کار را با ایجاد سیستم معاملات خود (سیآیپیاس) انجام داده است. روسیه هم میخواهد روش مشابهی را دنبال کند و بر این اساس، به دنبال ایجاد شبکه آلترناتیو مالی بوده است. از آن مهمتر اینکه یوان چین اخیرا وارد سبد حق برداشت مخصوص (در صندوق بینالمللی پول) شده است. این یعنی که وابستگی واحدهای پول آسیایی به دلار میتواند کاهش بیابد و یوان جای آن را بگیرد.
چین در عین حال برنامه دارد که قراردادهایی نفتی را برای آینده به یوان تدوین کند، به طوری که ارزش آنها قابل تبدیل به طلا باشد. این مسئله در کنار تصمیم پکن و مسکو برای تقویت ذخایر طلایشان به این معنی است که آنها میخواهند در زمانی در آینده، خود را به استاندارد طلا معطوف کنند. (تبدیلپذیر بودنِ طلا یک گام مهم میانی به سمت تقویت اعتماد سرمایهگذاران به واحدهای پولی مثل یوان است که هنوز از معضلاتی در کشور مبدأ خود آسیب میبینند.) جدی بودن این تلاشها از سوی چین و روسیه به وضوح نشان میدهد که این کشورها میخواهند حتما از سیستمی که تحت غلبه دلار امریکا است بیرون بیایند.
البته شکی نیست که روسیه و چین در جنبههایی از پیشرفت تکنولوژیک، نوآوری و قدرت جهانی از امریکا عقب هستند. اما این شکاف دارد کمکم به خصوص توسط چین پر میشود. چین در تکنولوژیهای مربوط به انرژیهای تجدیدپذیر، بیوتکنولوژی و نیز هوش مصنوعی سرمایهگذاریهای عظیمی کرده و امریکا به وضوح این وضع را تهدیدی علیه خود میبیند. در عین حال به نظر نمیرسد که چین و روسیه، هدف بسیار نزدیکشان را فرافکندن قدرت خود در هر گوشه از جهان قرار داده باشند. حتی به نظر میرسد آنها در وهله اول به دنبال بیشترین خودمختاری و رسیدن به حوزه نفوذی نسبی هستند که بخشهایی از خاورمیانه، اروپای شرقی و آسیا را دربر بگیرد. آنها در عین حال میخواهند قانونگذاریهای بینالمللی از طریق نهادهای چندجانبه را تغییر دهند و نفوذ بیشتری در آنها به دست بیاورند. مثلا داشتن حق وتو در مورد مداخلههای نظامی، داشتن کنترل بیشتر بر اداره جهانی اینترنت و نیز حفظ منافع آنها در طراحی نظم جدید امنیت جهانی به شدت از سوی چین و روسیه دنبال میشود.
چطور اینطور شد؟
واقعیت این است که چین و روسیه متحدانی طبیعی نیستند. آنها سابقهای طولانی از اختلاف نظر در مسائل مختلف دارند و در عین حال در سه حوزه مهم دچار تضاد منافع هستند: منافع آنها در مورد حیاطخلوتهایشان در آسیای مرکزی با هم فرق دارد؛ رقابت آنها در حوزه تسلیحاتی شدید است؛ و وزنه قدرت بین دو کشور دارد بیشتر و بیشتر به نفع چین سنگین میشود.
در توضیح حوزه اول باید گفت که روسیه و چین نقشهایی کاملا متفاوت در آسیای مرکزی ایفا میکنند. روسیه با تاسیس معاهده امنیت جمعی (سیاستیاُ) به تضمینکننده امنیت در منطقه آسیای مرکزی بدل شده است. این معاهده درواقع اتحادی رسمی است که تعهدات دفاعی مشترک در آن وجود دارد. روسیه همچنین با ساختن پایگاههای نظامی در قرقیزستان و تاجیکستان نقش خود را تقویت کرده و البته قزاقستان را نیز در سیستم دفاع هوایی خود وارد کرده است.
در مقابل، چین دارد به شریک اصلی کشورهای مختلف در حوزههای انرژی و زیرساخت بدل میشود. برنامه عظیم جاده ابریشم جدید چین در حال اجرا است و پروژههای بزرگی نیز برای ساخت خط لولههای نفت و گاز -که چین را به همسایگانش در آسیای مرکزی وصل کند- در جریان است. با تمام این اوصاف، اوضاع جمهوریهای آسیای مرکزی مثل دوران گذشته نیست و آنها در برابر این دو قدرت، استقلال خود را نیز حفظ کردهاند. دو جمهوری ازبکستان و ترکمنستان نیز تا حدی خود را از قدرت روسیه و چین دور نگه داشتهاند.
در این میان، پیشیگرفتن دائمی اقتصاد چین از همتای روساش مسئلهای است که نمیتوان آن را انکار کرد. این سبقت اقتصادی قاعدتا باید نگرانی زیادی در روسیه ایجاد میکرد اما اینطور که از ظواهر برمیآید، روسیه واقعیت قدرت فزاینده چین در سطح جهان را پذیرفته است و شاید به همین دلیل با قرار گرفتن در کنار این کشور در یک محور مشترک مشکلی ندارد. در مقابل، چین هم جلوی تبدیل رقابت اقتصادی خود با روسیه را به جنگ سیاسی با این کشور گرفته است. آنها در مورد مسائل حساسیتبرانگیزی مثل مناسباتشان با ژاپن هم سعی کردهاند دردسر جدی برای یکدیگر درست نکنند.
حضور و غیاب متحدان شرقی
آیا اتحاد غیررسمی محور چین و روسیه میتواند به زودی به کشورهای دیگری نیز سرایت کند؟ کشوری که بیش از بقیه احتمال پیوستنش به آنها میرود، ایران است. ایران که در موضعی مخالف با امریکا، اسرائیل و عربستان سعودی قرار دارد تمایل خود را به بازآفرینی قواعد نظم فعلی جهانی بارها به نمایش گذاشته است. با آغاز پروژههای جاده ابریشم جدید چین، سرمایهگذاریهای این کشور در ایران به وضوح افزایش یافته است. از سوی دیگر، ایران و روسیه به رغم اختلافاتی که داشتهاند، در زمینه منافع امنیتی با هم نزدیکی دارند. مثلا در جریان مناقشه سوریه، آنها ظرف دو سال همکاری گستردهای داشتند. حضور ایران در محور مشترک روسیه و چین به این معنی است که یک قطب دیگر که دارنده ذخایر نفت و گاز است در کنار این دو کشور قرار میگیرد. این مسئله میتواند تلاشها برای تغییر مسیر بازارهای انرژی جهانی از سمت دلار را تقویت کند. ایران در این چارچوب به گسترش مناسبات استراتژیک با روسیه و چین علاقهمند است اما تنها کشوری نیست که به نظم نوین در مقابل امریکا چشم دوخته است.
کشورهایی مثل ترکیه، پاکستان، سریلانکا، بنگلادش و تایلند هم به این محور علاقهمندند. مثلا ترکیه که عضو ناتو هم هست، در ماههای اخیر همکاری نزدیکی با روسیه و ایران در خصوص مناقشه سوریه داشته است و در زمینه انرژی نیز به روسیه وابستگی زیادی دارد. اما اینکه ترکیه بخواهد تعهدات خود را در ناتو نادیده بگیرد و به محور مشترک روسیه و چین بپیوندد، بازی دشواری را میطلبد که نتیجهاش کاملا مشخص نیست.
پاکستان نیز در دهههای اخیر به خصوص در زمینه تجارت و سرمایهگذاری به چین نزدیک شده اما همواره مناسبات امنیتی خود را با امریکا نیز حفظ کرده و البته رابطه پیچیدهای با ایران دارد. پاکستان که به وضوح با هند رقابت دارد میداند که اگر مناسباتش با امریکا و هند خدشهدار شود، بهترین گزینه برایش تقویت مناسبات با چین و روسیه خواهد بود. اما وضعیت مناسبات هند با چین نیز در تصمیمگیریهای آینده پاکستان تاثیرگذار خواهد بود.
از آن سو، کشورهایی مثل بنگلادش و سریلانکا قرار دارند که خواهان همکاریهای گسترده با چین هستند اما در عین حال از اینکه همسایهشان هند را از این بابت ناراحت کنند نیز هراس دارند. با این اوصاف شاید بتوان گفت پیوستن کشورهای مختلف آسیایی به محور شرقی چین و روسیه هم فراز و نشیبهای خودش را دارد و نمیتوان آینده آن را پیشبینی کرد اما در گسترش این محور و قدرتگرفتن آن در برابر غرب تقریبا شکی وجود ندارد.
متحدان سنتی امریکا کجا رفتند؟
در این میان، امریکا هم نتوانسته از بلوک مورد نظر خودش اتحادهای موثری در برابر چین حاصل کند. یکی از مهمترین متحدان امریکا در آسیا – یعنی کره جنوبی- به شدت با مداخله نظامی امریکا در کره شمالی مخالف است و از این بابت، موضعی مشابه چین دارد. همچنین ترکیه که زمانی متحد مهمی برای امریکا بود در حال حاضر در جبهه مخالف قرار دارد. استرالیا به صورت سنتی متحد امریکا محسوب میشد اما اکنون چنان مناسبات تجاری گستردهای با چین دارد که دیگر نمیتواند آن نقش سابق را به شکل کامل ادامه بدهد. امریکا همچنین متحدان آسیایی کوچکتری مثل فیلیپین را به دلیل مراودات تجاری آنها با چین از دست داده است.
اما از همه بدتر، روابط امریکا با اتحادیه اروپا است. شکافهای عمیقی بین امریکا و اتحادیه اروپا بر سر توافق هستهای ایران، مناسبات تجاری و تغییرات اقلیمی رخ داده است و حضور دونالد ترامپ بر سر قدرت به شدت اروپاییها را آزرده کرده است. فضای جدید در سیاست امریکا به این معنی است که این کشور دائما از زیر بار معاهدات تجاری و مسئولیتهای بینالمللیاش شانه خالی خواهد کرد و در این زمینه برای رهبران سایر کشورهای غربی دردسر خواهد آفرید. از سوی دیگر، برخی کشورها در اروپای شرقی از جمله مجارستان با روی کار آمدن رهبران ناسیونالیست و پوپولیست به سمت روسیه کشانده شدهاند. از همه مهمتر هم آلمان است که امریکا همواره آن را به بیعملی در برابر قدرت روسیه متهم کرده است.
اما امریکا در جهت متحدسازی نیز موفقیتهایی کسب کرده است. مثلا این کشور مناسبات خود را با هند، ویتنام، ژاپن و لهستان تقویت کرده تا در برابر نفوذ چین و روسیه در آسیا و نیز اروپای شرقی قد علم کند. همچنین در شرایطی که اکثر کشورهای اروپایی به دلیل برگزیت با انگلیس مناسبات سردتری پیدا کردهاند، دولت ترامپ خواهان همکاری نزدیکتر با دولت ترزا می است.
آینده جهان از آنچه فکر میکنید متنوعتر است
با بررسی مجموعه این اوضاع در شرق و غرب جهان، دوباره این پرسش در خصوص آینده دنیا مطرح میشود: آیا جهان باز هم دوقطبی خواهد شد؟ نظر بسیاری از کارشناسان این است که دوقطبیشدگی تنها به شکلی تقلیلیافته میتواند در آینده دنیا اتفاق بیفتد و چیزی مشابه شرایط جنگ سرد دوباره رخ نخواهد داد. در چنین وضعیتی، قطبهای موجود در جهان شامل اعضای متنوعتری خواهند بود. به عنوان مثال، ممکن است کشورهایی مثل چین، روسیه و ایران در یک قطب و کشورهایی مثل امریکا، انگلیس و ژاپن در قطبی دیگر قرار بگیرند. کشورهای دیگر نیز همواره به دو سوی این قطب اضافه خواهند شد اما تاثیر قدرتهای قاهر در هریک از این قطبها کمتر از تاثیری خواهد بود که این کشورها میتوانستند در دوران جنگ سرد به نمایش بگذارند.
نکته دیگر هم این است که در آینده جهان، احتمال قطع رابطه اعضای هریک از قطبها با کشورهای قطب مقابل کم است. مناسبات بین کشورهای مختلف دنیا کم و بیش ادامه خواهد یافت چون مناسبات تجاری برای همه آنها اهمیت دارد. از سوی دیگر، بازیگران غیرحکومتی و ائتلافهای کوچک نیز در این فضای تجاری حضور دارند و بنابراین همهچیز نمیتواند بر مبنای سیاستهای قطبی پیش برود. این شرایط، قدرت کشورهای اصلی را در میدان کم خواهد کرد و تشکیل اتحادهایی بر مبنای موارد کاملا مشخص در دنیا را به هنجار تبدیل خواهد کرد. این وضعیتی است که در دوران جنگ سرد و به دلیل تمایز شدید دو قطب متخاصم اصلا نمیشد تصورش کرد.
نکته دیگر این است که بازیگران غیرحکومتی از دهه ۱۹۹۰ به بعد با قدرت زیادی وارد عرصه جهانی شدهاند و نشانهای هم از کمشدن نفوذ آنها در دست نیست. شرکتهای بزرگ تکنولوژیک، شبکههای خلافکار، گروههای محیط زیستی، گروههای حقوق مدنی و سایر بازیگران در آینده نیز به تضعیف نظام ملت-کشوری و تصمیمگیریهای آن در سطح جهانی ادامه خواهند داد و درواقع موضع خود را تقویت خواهند کرد.
با این اوصاف، احتمالش زیاد است که نهادهای کنونی اداره جهان نیز به تدریج یا نقششان تقلیل پیدا کند یا از بین بروند. علت هم این خواهد بود که بازیگران و رقبا در عرصه جهانی آنقدر زیاد خواهند شد که راهی برای اداره آنها به روش قدیم وجود نخواهد داشت و نهادهای سنتی اداره جهان را به ورطه زوال خواهند کشاند.
اما امروزه مانع بزرگی بر سر راه ظهور فضای دوقطبی در جهان نیز وجود دارد: اینکه اقتصادهای امریکا و چین از خیلی جهات در هم تنیده شدهاند. البته اگر سیاستهای حمایتگرانه داخلی مانند سیاستهای دولت ترامپ بخواهد ادامه پیدا کند و دو کشور از لحاظ تکنولوژیک نیز به شدت از یکدیگر فاصله بگیرند، ممکن است راه امریکا و چین کاملا از هم جدا شود و درهمتنیدگی اقتصاد آنها نیز به تدریج کم شود.
در هر صورت، آینده جهان به شکلی خواهد بود که امریکا آمادگی مواجهه با آن را نخواهد داشت. در چنین دنیایی، قدرتهای مختلف در اقصا نقاط جهان قادر به اتصال خود به قدرتهای بزرگتر خواهند بود و درجات تعهد به اتحادها نیز با هم تفاوت زیادی خواهد داشت. در چنین شرایطی، ابزارهای قدیمی امریکایی مثل مداخله نظامی و تحریمهای یکجانبه جواب نخواهد داد و ضرباتی که تجارت از چنین سیاستهایی خواهد خورد نیز جبرانناپذیر خواهد بود.
مخالفان چه میگویند: نگاه منفی غرب به چین
مجله بلومبرگ معتقد است که چین دارد یک اکوسیستم بینالمللی برای خودش میسازد؛ و این اکوسیستم باعث شده که تجارت جهانی دوشقه شود: یک سمت آن امریکا و اتحادیه اروپا قرار داشته باشند و سمت دیگر، حول محور چین بچرخد. مشکلِ این نسخه از جهانیشدن که چین دارد دنبالش میکند این است: چین خواهان ایجاد بلوک اقتصادی جداگانهای از غرب است که شرکتها و تکنولوژیهای مسلط بر آن از چین بیایند و قوانین و نهادها و الگوهای تجاریاش را چین تعیین کرده باشد. چین میخواهد صنایع آیندهاش – از ربوتیکز گرفته تا خودروهای الکتریک- توسط شرکتهای خودش و با کمک دولتی پا بگیرند و رقیب شرکتهای غربی باشند و درنهایت، این شرکتها را از بازار چین خارج کنند. این در حالی است که بازیگران چینی مثل ویچت یا علیبابا لزوما در بازارهای غربی موفق ظاهر نشدهاند. مثلا علیبابا غول تجارت الکترونیک چین یک پلتفرم خرید آنلاین در امریکا راه انداخت که موفقیت زیادی نداشت و یک سال دوام آورد. ویچت هم که در چین بیش از یک میلیارد کاربر دارد، به رغم تلاشهای گسترده در بازار نتوانسته چندان فراتر از مرزهای چین برود و به بازیگزی جهانی تبدیل شود.
مخالفان چه میگویند: عدم حل مناقشهها تقصیر آنهاست
مجله دستراستی نشنال اینترست امریکا در مورد قدرت فزاینده محور چین و روسیه بی تعارف نوشته: این روزها همه درباره لزوم ایجاد هارمونی در فضای جهانی صحبت میکنند و مقامات چینی هم در این خصوص زیاد حرف زدهاند. اما جهان دارد در دو سطح حرکت میکند که نمیتوان بین آنها هارمونی برقرار کرد. از یک سو نهادهای بینالمللی و ساختارهای منطقهای قرار دارند که موقعیت تعریفشدهای دارند. اما در کنار این نظام، بازیگران دیگری قدرت گرفتهاند که لزوما ساختارهای سطح اول را نمیپذیرند و به دنبال نفوذ مخصوص به خودشان در عرصه جهانی هستند. عملکرد آنها باعث میشود که مناقشههای جهانی جنبههای پیچیدهای پیدا کند و با روش سنتی نهادهای بینالمللی حل نشود. این یعنی که مناسبات بینالمللی دارد از نظام چندقطبی به سمت نظام آشفتهای با بازیگران زیاد حرکت میکند.
